🥺🥀 میدونم و بدیش اینه اونی که نخوای سریش تره 😐💔
من یه بنده خدایی اومد خانواده اصرار که پسر حاج فلانیه باید بذاری بیاد خونه خواستگاری دیگه گفتم مجبوری تو اتاق یه چیزی میگم فرار کنه رفتیم تو اتاق چشمت روز بد نبینه هر چی گفتم پسره قبول کرد تازه میگفت خوبه دیگه من همه چیم آمادس شما بله بگو همین فردا عروسی میگیرم 😑😂 میخواستم اون وسط با روسری خودمو خفه کنم میخواستم فرشو گاز بزنم دوست داشتم عر بزنم گریه کنم 😂 خیلی سم بود آخرش با بدبختی جدا شدم از پسره