یک یک دو دو هشت )))
یه جورایی خیلی تغییر کردم
و این تغییر هنوز هم ادامه داره
قبلا هر اشکی هر دردی پشت چشمام می موند
حالم بد بودا ولی اشک هرگز!
از یه روزی به بعد دیگه شکستم
گریه کردم بعد مدت ها گریه کردم طوری که انگار قرار بود هیچی ازم باقی نمونه
برای تیکه های از دست رفته ام
واسه احساسی که سال ها تو قلبم کشتمش
واسه چیزایی که حبس شون کردم تو سلول فراموشی مغزم
واسه دردایی که هیچ وقت به زبون نیوردم
واسه بغضام که سال ها زنجیر شدن
واسه ثانیه ها و دقیقه هایی که ضربان قلبم کند تر شد
آره من اون روزو یادم نمیره
کسی که باعث شد اشکم دراد هم یادم نمیره
بعد اون روز
گاهی وقتا یهو به خودم میام و میبینم ساعت هاست که به یه چیز نامفهوم زُل زدم متوجه میشم صورتم خیس شده ولی یه لبخند مسخره هم جا خوش کرده رو لبام ...
آره من تغییر کردم
انقدری که بعضی وقتا یه ذره خودمو نمیشناسم)))