رویا نوجوانه و خورد خورد پول جمع کرده و داده ب پدرش ک اتو و کمد لباس بخره و گفته الان میدم بخر بهار پولمو پس بده میدم طلا (باباش خودش پول داره ولی خسیسه)
خرید و بهار شد و خبری از پوله نبود
دو ماه بهار ک میگذره رویا چند بار ب مامانش میگه ب بابام بگو پولمو بده ی خورده دیگه م جمع کردم میدم طلا
اخرش ی شب میگه باشه فردا باش میرم بازار میدم طلا براش
و فردا و پس فرداش خودشو ب مریضی میزنه و از تخت خواب بیرون نمیاد
و روز بعد میرن میخرن
نظرتون