یه بار حرفتو بهش بگو
بگو من خونه ی بابام کلی محدود بودم..
نمیخوام بد حجاب باشم نمیخوام خطایی کنم ولی دلم میخواد با کسی ازدواج کنم که محدودم نکنه
بگو توام محدودم میکنی
من این محدودیت رو دوست ندارم
بعد ببین چی میگه..
اگر داره سخت میگیره که مثلا بگه من غیرتی هستم و مرد شدم و.. ببینه تو محدودیت رو دوست نداری و به خودت و خواسته هات ارزش قائلی... شاید شل کنه.. ولی واقعا ادم یا خونه ی باباش باید محدود باشه خونه شوهر ازادی داشته باشه برای کار تحصیل بیرون رفتن و.. یا اگر خونه ی بابا عشق و حال کرده..شوهرش سخت بگیره تا طرف حد و حدودها رو یاد بگیره
انصاف نیست تو هر دو زندگی چه خونه ی پدر چه خونه ی شوهر مثل اسیر ادم زندگی کنه
تو که خونه ی بابات محدود بودی جوری جدی جلوش وایسا که اگر تو رو واقعا میخواد اخلاقشو درست کنه یا اگر بعد ازدواج قراره بدتر بشه و نزاره تنها جایی بری.. تا تلفنت زنگ خورد باید جواب پس بدی که کی بود و چی میگفت و .. انصاف نیست و ممکنه افسرده بشی