من احساس میکنم به اندازه صد سال تو یک سال با خانواده شوهرم جنگیدم به ویژه مادرشوهرم که حسابی روان منو دستکاری کرد و باعث شد حرص بخورم هر روز یه برنامه برام درست میکنه اخرین برنامه شو دیگه هیچ انرژی برای واکنش نشون دادن نداشتم فقط به اون شخص گفتم اگه حرفات تموم شد من قطع میکنم حتی حوصله نداشتم بهش بگم نه من این حرفارو نزدم
الانم نمیدونم چیکارم کرده دلم از دنیا سیاه شده