با خودم گفتم خب حق با داییم است میخواهند مردک را بدبخت کنند که چه؟
شب عروسی دختر خان که رسید
مادرم و مادربزرگم و پدرم ، داییم را در اتاقش زندانی کردند
تا نیاید و عروسی دختر دیوانه خان را خراب نکند
داییم مداوم خود را به در میکوبید و فحش میداد
به عروسی رفتیم
دخترک دیوانه بود
برعکس همه عروسها که میخندیدند این دیوانه گریه میکرد...
تمام زحمات شمسی آرایشگر را به باد داده بود
مادرم هم ناراحت بود فکر کنم همه دلشان برای پسرک میسوخت آخر شب که به خانه برگشتیم مادرم با اضطراب کلید انداخت و در اتاق دایی را باز کرد
دایی کف اتاق خوابش برده بود و مادرم
هراسان بالای سرش رفت
دایی رنگ صورتش شده بود مانند گچ دیوار همانقدر سفید
مادرم جیغ میزد و به سر و صورتش میکوبید
همسایه ها آمدند
قلب داییم ایستاده بود ...
آن روز بود که فهمیدم دیوانه ها قلب ضعیفی دارند
دیوانه های عاشق قلب ضعیفی دارند...
یاد تو حس قشنگی ست که در دل دارم
چه تو باشی چه نباشی نگهش میدارم ....