افسردم کرده بیمارم کرده همیشه طرف داداشمه حتی اگه تقصیر اون باشه اعتراض میکنم میگه من این یدونه پسرو دارم چشم نداری ببینیش از صبح اینقدر اعصابمو خورد کرده همش فکر خودکشی داشتم اصلا دلم نمیخواد ذرهای باهاش همکلام بشم جالب اینه منم مقصر میدونه من امروز فقط ته تذکر دادم داداشم پاشده میگه تو زبونت نیش داره دلم نمیخواد به بچم حرف بزنی قبلا هم میگفت از تو میترسم داداشتو پیشت بذارم کاری کرده از خودم متنفر شدم یکاری کرده شده بدترین آدم زندگیم ولی متاسفانه مجبورم باهاش زندگی کنم چقدر سخته آدمی رو هر روز ببینی که دلت ازش خیلی شکسته من مطمئنم با این رفتارایی که مامانم باهام داشته تو آینده هم نمیتونم زندگی نرمالی داشته باشم همش رفتاراش وحرفاش جلوی چشمه کاش زود بمیرم دعام کنید لطفا
عزیزم منم به خدا چند سالیه رابطم با مامانمم خوب بوده قبل اون اصلا نمیدونست بچه و نیازهاش یعنی چی از بس ۳ تا خواهر بهش گفتیم مادرای دوستامو میدیدم حسرت میکشیدم چطور براشون خرید میکنن بغلشون میکنن و... من هیچ کدوم از اینارو نداشتم اکثر مامانای ایرانی همینن همون زیاد هم کلام نشو که بحثتون نشه کلاس برو باشگاه برو زیاد تو خونه نمون تو محیط خوب کار پاره وقت پیدا کن برو سر کار شاید قسمت شد یه ازدواج خوبی کردی و از اون خونه رفتی اعصابم آروم شد