مثل هر دختر دیگه با هزار امید به آینده ازدواج کردم
بعد از ازدواج فهمیدم سیگار تریاک حشیش
ی بار هم پیام قرارهایی که با ی زن میگذاشت دیدم که حتی ویلا خالی هم رفتن
زگیل تناسلی که داشت و بهم انتقال داده بود حتی بهم نگفت این بیماری داره انقدر خت بهم گذشت تا درمان شدم
چندساله که باهاش ارتباط جنسی ندارم چون نه علاقه ای بهش دارم نه اعتمادی ولی به خاطر دخترم و اینکه سربار بقیه نباشم تو این زندگی موندم
چندروز پیش دعوا شد و گفت فلان جام فلان جای مادرت(یا ننت)
حالم ازش بهم میخوره نمیدونم چیکار کنم خستمممم
پس چرا خدا کمکم نمیکنه