من سالیانه زیادیه جدا شدم بدون بچه .
دقیقا دو سال بعد طلاقم سال ۹۴ با یکی آشنا شدم اونم یکبار نامزد کرده بود . خلاصه آشنایی مون ادامه پیدا کرد تا جایی که پسره گفت الهام با خانوادت حرف بزن میام خواستگاریت منم همش ترس داشتم. می نداختم عقب یا جواب قطعی نمیدادم تا اینکه رفته رفته ارتباطمون قطع شد و اون ازدواج کرد . منم یک نامزدی کردم که متاسفانه مناسب هم نبودیم .
تا چند سال پیش اتفاقی منو بیرون دید گفت الهام وایسا کارت دارم . جریان زندگی شو تعریف کرد گفت زن خوبی نگرفتم اگر اون زمان زن من میشدی شکست نمیخوردم فهمیدم حاصل ازدواجش یک بچه دختره که حضانتش مادره خواسته . بازم چندان تحویل نگرفتم تا چندین ماه پیش اومد محل کارم باهام حرف زد راستش چند بار بیرون رفتیم من عاشقشم واقعیت چون پسر خوبیه شناختمش .
فقط مساله تصور اینکه بچه داره برام سخته
چندبار گفته برای ازدواج با من فکراتو کن . همش گفتم مساله بچه .
نمی دانم چکار کنم هم اون شدید عاشق منه هم من بهش حس دارم . بچه شم پیش مادرست
فوق العاده پسر خوبیه اون ۳۳ ساله من ۳۲
چکار کنم . مساله تصور بچه
شما راهنماییم کنید
مساله من مساله بچه ست