خسته م خیلی خسته
عاشق پسری شدم که اومد خواستگاریم مامانم اینقدر دخالت کرد که نزدیک عقد مون منو با پسره به دعوا انداخت باعث شد پسره ول کنه دو باره من رفتم باهاش آشتی کردم قرار شد دوباره بیان اوند بهش پیام داد چرا مزاحم دختر من میشی اونم مادرش فهمید و کلا مخالفت کرد با این ازدواج
الان که مقصره گردن نمیگیره همش میگه تو بلد نبودی پسره رو نگه داری
با حرفاش همش زخم رو دلم میذاره
۲۲ سالمه همش بهم میگه ترشیده
برا انتخاب رشته کنکورمم اینقدر نیلز هامو نادیده گرفت مجبور شدم برم رشته ایی که بهش علاقه ایی ندارم
توی این شب عزیز از خدا میخوام یا مرگ منو برسونه یا مرگ این زن رو که اینقدر سرش تو ک.. ون منه و با دخالت هاش ریده تو همه چی
بگید چکار کنم از دستش راحت شم
دیگه خسته شدم از دستش خسته
هر جا هم میشینه گ. وه منو میخوره دائم جرفرمنو پیش کس و کار مسخره ش میبره