داستان از این قرارها ما عقدیم بعد من یکسال پیش اومدم شهرستان از اون موقع شوهرم سراغ نگرف از من منم نرفتم تهران البته ته همش دعوا بحث میکرد هیچوقت با مهربونیت با من صحبت نمیکرد تا اینک برادرم چند روز پیش زنگ ب مادرش گفت اگر نمیخاید تمومش کنید ما مهریه نمیخایم اگرم میخاید خونه عروسی بگیرید مام جهیزیه اونام گفتن ما قصدمون طلاق نیست از این حرفا. دیگ بعد قطع کرد داداشم داداش نامزدم زنگ زد گفت برن سر زندگی داداشم گفت باید خونه بگیره اینا ک برن سر زندگی اونام حرفی جدایی نزدن اما دیگ نامزدم ی پیام ب من نداده از خانوادم خبری نیست