من ارزوی مستقل بودن و یاد گرفتن همه چی رو داشتم
میخواستم ب مامانم بگم که دوستم میگفت ازدواج چیه دختر باید مستقل باشه و اینا اما خودش زودتر ازدواج کرد جهت خنده میخواستم بگم
اما مامانم نذاشت حرفمو کامل کنم گفت هععع دخترر. مستقل عجب خوب نیست دختر تو خونه تنها ااا خوبیت نداره و فلان
منم دهنم بسته شد ادامه حرفمو نزدم و گفتم که چه ربطی داره چرا دختر باید قوی باشه رو پای خودش بایسته گفت هر چقدر دختر قوی باشه زورش به مرد نمیرسه گفتم تا وقتی که دختره با پسرا بگو مگو نکنه مشکلی تحدید نمیکنه گفت نههه دزد 😐 گفتم چی دزد؟ 😐
فقط بخاطر دزد؟ تو دلم گفتم پس اون موقع که ما نبودیم و بابا سر کار بود چطور راحت تو خونه کپیدی؟
دزدم بیاد پلیس هست خود ادمم هنر رزمی یاد بگیره بد نیست
ادم که باهیچ و پوچ نمیره تو خونه تنهایی
خلاصه تمام ارزو هایی که تو دلم داشتمومرور کردم و دیدم تو مغزم که پووووففف ناپدید شدرفت
وقتی نمیخواد من حتی تو خوابگاه هم باشم چه برسه به مستقلی بعدم مستقلی رو بیخیال حالا چیز میز یاد بگیرم
اونم هیچ☹️ سهههههه سالللل تماااام دارم میگم مامان مامان میخوام کلاس برم چیزی یاد بگیرم اونم چی میگه؟ وقت هست میفرستمت😐😐😐 ماماااان کووو وقت نزدیک بیست سالگیمه سه ساله همینو میگی سه سال کم نیستا وضعمونم که خوبه
خلاصه دختری که ازش بدم میاد شدم کسی که بشینه تو خونه به هوای پسر که بیاد نازشو بکشه😑😣اوق من زندگی اینجوری نمیخوام. 🥹💔