۵ یا ۴ سال پیش مریض شده بودم بشدت منو بردن بیمارستان اینقدر دارو و اینا خورده بودم از اونور که اومدیم پاهام جون نداشت اصن متوجه اوضاع اطرافم نبودم تو ماشین خوابم برد
بعد یهو احساس کردم ینفر منو بغل کرده چون بابام منو برده بود بیمارستان فک کردم بابامع چشم بسته دستمو انداختم دور گردنش گفتم دوستت دارم بابایی
هر چند وقت یبار پسر عموم میگفت بهم منم دوستتدارم بابایی منم متوجه نمیشدم چی میگه چون همش باهاش دعوا داشتم بیخیال جواب میشدم
دیگه گذشت تا اینکه یروز متوجه شدم اونی که بوس کردم و گفتم دوستت دارم بابایی پسرعموم بوده
اینجوری بوده که واسم سروم اینا مینویسن پسر عموم پرستاره مارو اونجا میبینه میاد و میگه عمو من خودم شیفتم الان تموم شده شما برو خونه من اینجام سرومش تموم شد میارمش
اقااا من نمیدونم چی بگم
به یه پسر درخواست دوستی بده