^===خوشبختی چون سرابی دور دست ..و دل دریغ؛از نوری در این سیاهی ....این بغض سنگین -__- این خستگی مفرط ---این حس تهی ؛؛ همه و همه ؛ داستانی ست که هرگز به پایان نمیرسد ===^
شربت ذغال اخته بهتر از اینه بر اساس واقعیت هم ساخته شده
تا به اینجا که رسیده ام ، صدبار زمین خورده و هزار بار بلند شده ام ، از بلندترین قله های زندگی افتاده ام ، دوام آورده و ادامه داده ام ... چه دیوارها که فرو نریخته و چه پل ها که خراب نکرده ام ... برای من حالتِ بدتری وجود ندارد !می بوسم دست آدم هایی را که وارد زندگی ام شدند تا به لطفِ ضربه هایی که به پیکره ی اعتمادم زدند مرا پخته و آب دیده کنند .که ماندند تا به من ثابت کنند ؛ جایِ احساس ، یک گوشه ی دنج و دست نیافتنی است نه در معرضِ دیدِ آدم ها !و جواب هر سلامی را نباید داد ،و حرمتِ هیچ وداعی را نباید شکست !و به هر نگاه و کلام شیرینی نباید دل بست !جایی که من ایستاده ام ، حالتِ بدتری وجود ندارد !برایم فرقی نمی کند !دارم در کمالِ بی خیالی و آرامش ، زندگی ام را می کنم ...🍃