من بعد ۲۳سال بایکنفر اشنا شدم قصدشم ازدواج بود از همون اول خانواده ها رو تو جریان گذاشتیم حتی پدرممم میدونست بعد۳ماه اونم چه ایام محرم و…بود امدن یه جلسه اشنایی من اون موقع عاشقش نبودم خانواده ها سر لوکیشن و..راضی نبودن خانواده اش هم حتی یه زنگ نزدن تشکر کنن دلم گرفت از دستشون ولی ما ادامه دادیم الان ۲سال داره میشه خانواده ی منم راضی نیستن ولی اگه من بگم میخوامش قبول میکنن
شغل وماشین داره ولی خونه نه بهم میگه بریم یه جا مثل پرند اینا خونه بگیریم شروع کنیم دستمون باز شد میایم تهران مستاجری سخته تو نمیدونی
من دوستش دارم ولی واقعا میترسم
الان واقعا خوبه بااینکه دستش خالیه صدشو همیشه میگذاره برام ولی میگه نکته قبل ازدواجه بعدش عوض شه
اینم بگم تو این دوسال چندین بار دعوای اساسی داشتیم کات کردیم ولی برگشتیم به هم
شما حاضرید باعشق ازدواج کنید یا ترجیح یه رفاه مالی بهتره؟