و ساراي درمانده و نگران از خدا كمك مي خواست اما اميد چنداني در دلش نبود... بيش از يك ماه بود كه اين مسئله در همه ايل مغان، آشوب ايجاد كرده بود و بيش از چهارماه تا برگشتن خان چوپان مي ماند. ساراي احساس مي كرد هيچ راهي برايش باقي نمانده است...
چند روز بعد خبر عجيبي در ده پيچيد...»
«خبري كه همه را انگشت به دهان گذاشت. ساراي تصميم گرفته بود كه به خانه خان برود. خبر در ده پيچيد، بعضي ها رو خوشحال كرد، بعضي ها داشتند از غصه و غم، دق مرگ مي شدند؛ بعضي ها به خاطر لكه دارشدن دامن ايل مغان، طوري عصباني و ناراحت بودند كه اگر چاقو مي زدي خونشون بيرون نمي اومد. خبر در كل ده پيچيد، از روي پل رودخانه اي كه خانه مجلل خان رو از ده جدا مي كرد گذشت؛ رودخانه خروشان و پرآبي كه بهش مي گفت آرپاچايي... از مزرعه خان عبور كرد و به گوش ناپاك او رسيد و لبخند رضايت رو به لبهاش نشوند.
ساراي پيام داده بود كه همين فردا مي خواهد به خانه خان برود. خان با اينكه از اين خبر تعجب كرده بود ولي لبخندي زد و گفت:
-شنيده بودم كه ساراي نه تنها بسيار زيباست بلكه بسيار هم عاقل است. همين فردا مراسم عروسي رو ترتيب مي دهيم.
فرداي آن روز، از صبح زود مردم جلوي در خونه سلطان جمع شده بودند؛ پيرمردها، پيرزنها، مردها و زنها، جوونها و حتي بچه ها جمع شده بودند تا اين عروسي عجيب و غريب را با چشم ببينند. همه دنبال عاشيق حبيب مي گشتند؛ عاشيق حبيب كسي بود كه ساز مي زد و مي خوند. مردم ده علاقه عجيبي به او داشتند. وقتي عاشيق حبيب سازشو به سينه اش مي فشرد و مي نواخت و مي خوند مردم رود رود گريه مي كردند و سبدسبد مي خنديدند. عاشيق حبيب در همه برنامه هاي ده شركت داشت. اگر عروسي كسي بود عاشيق حبيب آنجا مي خوند و مردم رو شاد مي كرد و به اونا اميد زندگي مي بخشيد. اما در عروسي ساراي خبري از عاشيق حبيب نبود. مردم در يك سكوت بهت آور منتظر عروس شدن ساراي بودند و هيچ كسي جز گماشته گان خان كه براي بردن عروس اومده بودند شادي نمي كرد.
آرايشگرها، ساراي را آرايش كردند هر چند كه چهره زيباي ساراي نيازي به آرايش نداشت. خيلي طول كشيد تا ساراي از خونه بيرون بياد...
اما سرانجام ساراي از خونه بيرون اومد. مردم بهت زده به ساراي نگاه مي كردند. سكوت سنگين و تلخي همه ده رو فراگرفته بود. غير از صداي امواج خروشان رود «آرپاچايي»، هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. ساراي در ميان اين سكوت سنگين و مبهم چند قدم جلو رفت. صداي پيرمردي سكوت رو شكست:
-تف بر تو اي روزگار.
-غيرت ايلمون لكه دار شد...
-خوشبخت باشي ساراي، ما مي دونيم كه تو به خاطر ما اين كار رو مي كني.