بابا بزرگم.
رفتیم روز عید خونشون همه جمع بودیم ناهارشو خورد گف پشتم دردمیکنه ،هرکیم تولاک خودش بود خانوما تو اتاق قلیون میکشیدن ،اقایون تو حیاط نشسته بودن ،بچها توخونه جیغ داد بازی میکردن،منم بچه بودم ولی بزرگتر از نوهای دیگه
بابام براش پشتشوماساژمیداد منم نشستم دستشو ماساژ میدادم میگف دردمیکنه ،سرشو انداخته بود پایین چشاشوبسته بود هیچی نمییگف😭😭😭😭😭
چند دقیقه گذشت مردا اومدن تو دیدن اینطوریه زنگ زدن اورژانس اومد ،اروم در گوش عموم گف سکته کرده باباتون 😭😭😭😭بردنش ،هنوزم که داره میره ۱۰سال گذشت هنوز نیومده
خیلی دوسش داشتم زود بود
هیچوقت یادم نمیره