با خونواده همسرم تو یه ساختمون زندگی میکنیم
آرزوی زندگی مستقل به دلم مونده
فقط خدا رو شکر میکنم که تو این شرایط مستاجر نیستیم
از اول ازدواج مجبورم کردن که تمام وعده های غذایی رو اونجا باشم
حسرت آشپزی کردن برای همسرم، لذت خرید خونه و یه سفره دو نفره چیدن رو دلم مونده.
همسرم تایم زیادی به پدر و مادرش سر میزنه، همه کاراشون با همسرم و برادرشوهرمه.
خونه اونا شدیدا پرمهمونه و تا وقتی مهموناشون هستن، همسرم باید اونجا باشه، من نیم ساعت یا یک ساعت میشینم و میام واحد خودمون. برام اهمیتی نداره اگه خودشون یا مهموناشون ناراحت شن.
چندشب پیش همسرم ساعت یک و نیم شب اومد، من باردارم و از خواب پریدم و تا ۵ صبح نتونستم بخوابم.
حرفی هم بهش نمیزنم، ناراحت میشه. به خوبی های همسرم که کم هم نیست، میبخشم.
چندوقت پیش جاریم گفت بالاخره یه روزی هممون جدا میشیم و هرکدوم زندگی مستقلمون رو خواهیم داشت.
مدتها بود دیگه امیدی به مستقل شدن نداشتم ولی این حرف جاریم باعث شد با خودم فکر کردم که حسرت غذاخوردن دو نفره که تو دلمون موند، کاش تا وقتی جوون هستم و ذوقشو دارم حسرت غذا خوردن سه نفره با پسرمون رو دلم نمونه.
محض درد و دل نوشتم، چون خیلی دل گرفته.
ساعت ۸ لباس پوشیده بودیم تا بریم بیرون یه کم تنقلات بخریم، واحد مادرشوهرم اینا یه کاری پیش اومد و همسرم گفت ده دقیقه دیگه میام تا بریم.
الان یه ربع مونده به ده و من با این شکم لباس پوشیده همچنان رو مبل نشستم و حتی حال ندارم برم لباس خونه بپوشم.
گشنمه و باید حتما ساعت از ده بگذره تا مادرشوهرم اینا شامشون حاضر شه
شوهرم میگفت با تنقلات خودت رو سیر کن، مادرم اینا دوست دارن سر سفره همه باشن و باید تا ده منتظر بمونیم.
پریشب برای شام رفتیم، ساعت ده و نیم بود، مهمون داشتن و شام درکار نبود، به همسرم گفتم گشنمه و نمیتونم منتظر بمونم، گفت یه موز بخور الان مهمونا میرن، تا اینکه جاریم اومد و مجبورم کرد شام بخورم جلوی مهمونا همراه بچه اش...
چون قبلا کم غذا بودم شوهرم فکر میکنه هنوزم همونم...
خیلی دلم گرفته... 💔 کاش من بتونم پسرمو جوری تربیت کنم که اینقدر وابسته نباشه.