امشب از اون شبا بود که بازم بارها و بارها به تموم کردن این وضع و زندگی فکر کردم، اما بازم نشد، نتونستم یه چیزی انگار جلوم رو گرفت ، نمیدونم اسمش چیه! امید؟؟ ترس؟؟ یا چی؟
اما خب واقعا دلم میخواد قبل مردنم یکبار دیگه باهات حرف بزنم و تموم حرفایی که تو دلم موند، و نشد بگم بهت بگم و برای آخرین بهت بگم که چقدر دوست دارم با اینکه هیچ چیزی برام باقی نذاشتی منو از هیچ هیچ ترم کردی .
کاش به حرفام گوش میکردی و انقدر جفتمون رو بدبخت نمیکردی ، از بس سرتق و یه دنده بودی که آخرش جیگر جقتمونو آتیش زدی:)