انگار تو زندانم
دلم هر چی رو که میخاست از دست دادم
ی خانواده میخواستم ... که جدا شدن
پدری میخاستم که پدری کنه برام اما... زن میخواد بگیره و منو شوهر بده میگه درس دانشگاه کار تعطیل
خودش هم که بیکاره. از همون موقع که با مامانم ازدواج کرد کار نمیکرد و بهمون پول نمیداد الآنم به من نمیده میخاد من ازدواج کنم از شرم خلاص سه
فامیل؟ اونا هر کی به فکر خودشه
تازه غرور منو بخاطر بابام بار ها خورد کردن خدا لعنتشون کنه منی که هیچ گناهی نداشتم و تمام آرزو هام با دست های بابام نابود شد
رفیقام؟ اونا ... بعد ی مدت همه شون غیبشون زد ....
اینم بگم که تو دوران طلاق مامان بابام من نامزد کردم زدم بهم بخاطر خیانتش ... دوسش داشتم ... اونم رفت خیانت کرد
بعد اون پسر عموم اومد خاستگاریم ... اما بعد مامانم بهم گفت که این پسر خوبی نیست و ازش رابطه میخاست اینم رد کردم ...
این خاستگار جدیده هم که بابام میگه باید شوهر کنی میگه چه دیر چه زود باید ازدواج کنی ...
منی که اجازه ندارم از خونه بزنم بیرون ... و حتی پول نت هم برام نمیزنه بابام ...
من نمیخوام ازدواج کنم با کسی که دوستش ندارم چون تهش طلاق و خیانت کشیده میشه
واقعا خسته شدم
شما راهی داری بزارید جلوی من🥲🥲 من چیکار کنم؟