من ی شهر بزرگم ایشون کوچیک و شهر پدریمه
یکی دز فامیلای پدریمم میشه
از محرم پیرارسال باهم اوکی شدیم
من گهگاهی که میرفتم اونجا میومد پیشم یا من میرفتم و خلاصه خیلی هوامو داشت
ولی ازینایی ک پر حرفن و پشت سر خدام حرف میزنن
من درگیر کنکور شدم امسال گوشبمو گذاشتم کنار و نرفتم اونجا ک میدونه خیلی درس خونم اون دیپلمم نگرفت یسال ازم بزرگتره
حس میکنم خیلی حسودی میکنه دبروز رفتم شهرمون بهش زنگ زدم گفت باشه بهت خبر میدمو فعلا جاییم
کلا پیچوند منو نیومد بعد دیدمش بیرون سرشو انداخت پایین سریع پیام داد ک ببخشید درگیر کارا خیاطی مامانم بودم چیکار کنم بچها یعن چیییی