یچیزی بکم ناراحت نشو خیلی سخته حتا فکرش
جاری ابجیم تعریف میکرد که ب شوهرش و خواهرش شک کرده بود میگف تو عروسی برادرش زاده فهمیده باهمن ابجوش خالی شده بود رو پاش وحشتناک سوخته بود میگف اصلا درد اون نمیفهمیدم فقط فکر میکردم دوتا عزیزام چطور تونستن
واقعا تومغزم نمیگنجه اخه خواهر ب خواهر خیانت کنه