منم خیلی کار میکردم و متوجه نبودم همه کارها رو دارم من انجام میدم
تا اینکه یکبار پام رفت تو گچ و دیدم سه تا خواهر شوهرم گوز پیچ شدن😅😂...عصبی بودن داد میزدن سر هم..رو کابینت پر ظزف کثیف..تو هال اسباب بازی اونجا بود فهمیدم من یه تنه جمع میکردم...اونموقع اگه خواهر شوهرم بلند شن منم کار میکنم به اندازه نه در حد مرگ.... به محض اینکه یکی بشینه منم میشینم
مهمون سرزده میومد من فورا پذیرایی میکردم..بعد از اون جریان میشینم...بعد نیم ساعت ۴۰ دقیقه هی به هم چشم و ابرو میان تا شاید یکیشون بره چایی دم کنه