مامان منم خیلی اصرار داشت
اما چندبار که دعوامون شد به هیچ وجه حاضر نشدم خواستگار رو ببینم دیگه کوتاه اومد میگم نه دیگه به زور خودش نمیگه بیان
دفعه اول به زور خودش گفته بیان گفتم بیان من بیاحترامی میکنم اصلا ميندازشون بیرون زنگ زدن کنسل کردن نیان این تهدید جواب داد
یه بار بدون اطلاع من گفته بود مامان پسره بیاد منم از اتاق نرفتم بیرون
دیگه فقط ازم میپرسه بگم نه از جلوی خودش کاری نمیکنه