گذشت تا یکسال از عروسیمون گذشت
برادر شوهر کوچیکه که شهر دیگه سرکار بود هر روز به من زنگ میزد
کلی حرف میزد میگفت خیلی خوشحالم داداشم تو رو گرفت
خیلی شانس داره
برات خونه نویی چی بیارم و اینا
باورت میشه دوتا ربع سکه کادو بهم داد
دیگه کم کم هی صحبت میکرد و اینا
رسید به اینکه یه زن خوب برام پیدا کن