من حالا ی چیزی تعریف کنم پراتون میریزه آقا ما رفته بودیم باغ خالم دماوند بعد منو مامان و زنداییم و خالم و پدر بزرگ خدا بیامرزم داشتیم منجر بازی میکردیم بعد یهو زنداییم گفت که اون بالا چیه
یهو برگشتیم دیدیم که یاخدا ی روتیل خیلی سیاه و پشمالو داره میاد پایین
یهو منو مامانم چنان جیغ کشیدیم و مامانم منو کشید اونور
بعد آقا جون خدابیامرزم کشت روتیلو خیلی وحشتناک بود