داستان زندگیه یکی از آشناهای همسرمه
چندسال پیش پسری تو سن بیست بیست و یک سالگی حدودا
عاشق یه دختر از آشناهای دورش شد
خانواده هردو بخاطر سن و سال کمشون مخالف بودن
یکسال تمام التماس و خواهش خلاصه ازدواج کردن تو ساختمان پدرشوهرش شروع به زندگی کردن پسره کار ثابتی نداشت پدرشم خیلی پولدار نبود اما کمکشون میکرد
پسره تا چندسال همچنان بیکار و بی پول بود
زنش با تمام بی پولیاش صبورانه کنار میومد وعاشقش بود
صاحب دو پسر شدن
کم کم پسره وضعش خوب شد در حدی که سفرهای خارجی میرفت دستبند و گردنبند طلا سنگین مینداخت
امابرای زنش خرجی نمیکرد زنش خیاطی میکرد
زنشو هیچوقت مسافرت نمیبرد اما زنش خیلی صبور بود