2777
2789
عنوان

داستان زندگی

137 بازدید | 4 پست

داستان زندگیه یکی از آشناهای همسرمه 

چندسال پیش پسری تو سن بیست بیست و یک سالگی حدودا 

عاشق یه دختر از آشناهای دورش شد 

خانواده هردو بخاطر سن و سال کمشون مخالف بودن 

یکسال تمام التماس و خواهش خلاصه ازدواج کردن تو ساختمان پدرشوهرش شروع به زندگی کردن پسره کار ثابتی نداشت پدرشم خیلی پولدار نبود اما کمکشون میکرد

پسره تا چندسال همچنان بیکار و بی پول بود 

زنش با تمام بی پولیاش صبورانه کنار میومد وعاشقش بود

صاحب دو پسر شدن 

کم کم پسره وضعش خوب شد در حدی که سفرهای خارجی میرفت دستبند و گردنبند طلا سنگین مینداخت 

امابرای زنش خرجی نمیکرد زنش خیاطی میکرد 

زنشو هیچوقت مسافرت نمیبرد اما زنش خیلی صبور بود

پسره همزمان چندتا کار میکرد تو یه کارش با زن ها ارتباط داشت زیاد با خانوما برخورد داشت 

در این بین با یه زن متاهل وارد رابطه میشه 

دوسال پیش پدر و مادر پسره همزمان فوت میکنن 

پسره قبل فوت اونا به خاطر ترس از پدرش یا احترامشون نشون نمیداد که با کسی رابطه داره

اون خانوم متاهل فکر میکرد این پسر مجرده 

اما بعد فوت پدرمادر پسره اومده بود خونه اینا برای تسلیت مثلا و اونجا فهمیده بود 

زن متاهل از شوهرش بخاطر این پسر جدا شده بود

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

زن به پسر فشار میاورد که باید زنتو طلاق بدی چون من بخاطر تو طلاق گرفتم 

زن پسره واقعا مظلوم بود  چندماه پیش پسره زنشو برده خونه پدرش بعدش بچه هاشو خیلی عادی آورده خونه و به زنش گفته میخوام جدا شیم دیگه نیا خونه 

زن بیچاره نابود شده میدونست شوهرش سروگوشش میجنبه اما انتظار همچین چیزی نداشت 

با تمام نداریا و بدبختیاش ساخته بود به همین راحتی زندگیش خراب شد 

ازینکه اونقدر تو زندگیش سازش کرده بود و بدون هیچ دعوایی حتی بحث کوچیکی بهش گفت نمیخوامت دیگه جداشیم 

بعد یازده دوازده سال زندگی 😢 خیلی براش ناراحتم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792