کودکی در وجودِ خسته ام مشغولِ آب بازیست...
من با تمامِ خستگی ها و دردهایم اگر دقیقه ای حس نکنم شیطنتش را جانم میرود...
دوستش دارم
مادری دارم...مثلِ ماه...مثلِ ابر...مثلِ نور...
وقتی درد می آید او زیرِ لب دعایی میخواند و ....... درد میرود
گاهی میگویم او چه ارتباطِ تنگاتنگی با خدا دارد...
دوستش دارم
همسری دارم...مثلِ کوه...مثلِ یک سقفِ عظیم...که گرفته است مرا تنگ در آغوشِ خودش
با منی که همیشه روی این تخت افتاده ام خدا حافظی کرد و رفت...از دوربین دیدم که برگشت گفتم بی حواس باز حتما گوشیش جامانده...برگشت... برای هزارمین بار پیشانی ام را بوسید و گفت دلم برایت تنگ شد و باز رفت😢😢😢
منم دلم برایش تنگ میشود حتی وقتی هست😢
وقتی نماز میخواند به صدایش گوش میدهم و آرام میشوم
وقتی حمام میکند طاقتم دِه میخواند و گوش میدهم و آرام میشوم
وقتی راه میرود ، حرف میزند ، میخندد ....
او هیچوقت سکوت نمیکند.........
دوستش دارم