2777
2789
عنوان

داستان من

| مشاهده متن کامل بحث + 2185 بازدید | 31 پست

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

-ازم میترسی؟

ااحساس ناشناخته و جدید  درونم دوباره سر و کلش پیدا شد.

خیره تو چشمام پلک زدم و راشد این کارو جواب مثبت به سوالش تلقی کرد!

به این فکر کردم که راشد دیگه شوهرم شده و باید کم کم با دلش راه بیام و من هم به قدم به سمتش بردارم و یه کم از خوبی ها و مهربونی هاش رو جبران کنم.

کمی تو همون حالت نگاهم کرد بعد نفسش رو کلافه داد بیرون و بلند شد. رفت سراغ اون دستمال زرد رنگ و برش داشت.

-ببینم یه گیره با سنجاق سینه همراهت نداری؟

من که تازه نفسم سرجاش اومده بود بی حرف دستم رو کردم  لای موهام و یه گیره کشیدم بیرون و گرفتم  طرفش.

نزدیک شد و گیره رو گرفت.

خیره به چشمای من پاچه ی شلوارش رو داد بالا و نوک تیز گیره رو کشید روی پوست پشت پاش.

با ترس و تعجب پرسیدم.

-داری چیکار میکنی؟!

-هییسسس!صدات رو میشنون!

گیره رو فشار داد روی پوستش و یه خراش ایجاد کرد. خون سرخ و تازه از بین شکافی که با گیره روی پوستش ایجاد کرده زد بیرون.

یکم دیگه گیره رو فشار داد تا جایی که خون از زخمش چکه میکرد.

با دیدن خون دستم رو جلوی دهنم گرفتم و نیمچه جیغ کوتاهی کشیدم که صدای کِل و دست از پشت در شنیده شد !

راشد نیشخندی زد و  دستمال زرد رو گرفت زیر پاش تا چکه های خون  غلت بخوره رو سطح لیز پارچه و بره خوردش الیافش.

تازه دوزاریم افتاد که چه نقشه ای کشیده بود . بخاطر ترس من  این کار رو انجام داد تا مجبور نباشم امشب کاری رو که هنوز براش آمادگی نداشتم انجام بدم!

نگاهم نشست روی زخمی که خون داشت ازش چکه میکرد.

راشد دستمال رو گداشت کنار و دو طرف شکاف رو میگیره و فشار داد. یکم که گذشت خونش بند میاد.

جورابش رو داد بالا و پاچه ی شلوارش رو انداخت پایین.

راشد گفت:

-برو بخواب تا من از شر  این دستمال خلاص بشم و بیام.

سری تکون دادم و رفتم زیر لحاف.

خنکی و لختی پارچه ی لحاف پوستمو قلقلک میداد.

لحاف رو تا صورتم دادم بالا ولی زیر چشمی به راشد نگاه میکردم که رفت در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون.

یه چند لحظه گذشت و دوباره صدای کف زدن و کل کشیدن زنا بلند شد. نفس آسوده ای کشیدم و پهلو به پهلو شدم. به این فکر کردم که اگر راشد این از خود گذشتگی رو انجام نمیداد چی میشد از فکرشم تنم به لرزه در میاد.

راشد بعد از چند لحظه وارد اتاق شد و یه گوشه شروع کرد به عوض کردن کت و شلوارش با لباس راحتی.

-خوابی یا خودت رو زدی به خواب؟

لحاف رو از روی سرم کشیدم پایین و جواب دادم. -نه بیدارم.

راشد اومد کنارم  زیر لحاف جا گرفت و با لحنی که خنده توش موج میزد گفت:

-دستمال و تحویل مادرت دادم.

کلی پز  دختر دسته گلش رو داد جلوی خاله خانباجی ها .

از حرفش هم خنده ام گرفت هم یکم بهم برخورد.

-دست خودم که نیست. نمیخوام اینجوری باشم ولی وقتی دستت بهم میخوره  خود به خود لرز میشینه  به تن و بدنم راشد!

سرشو نزدیک تر اورد و زیر گوشم پچ زد.

چقدر قشنگ اسمم رو صدا میزنی آوین! اصلا ‌الان که تو اسمم رو گفتی میفهمم چه اسم قشنگ و خوش آوایی دارم!میشه بازم صدا کنی؟

برای جبران خوبی هایی که در حقم کرده بود هرچه ناز داشتم در صدایم ریختم و اسمش را صدا زدم.

-  هرچی تو بخوای  

خودم را بخاطر عشوه ای که بی موقع ریختم لعنت فرستادم.

-فتنه نسوزون دختر! آتیش‌به خرمنم ننداز

اینو گفت و  رفت اون سر لحاف خوابید تا از من فاصله داشته باشه. پشتش رو بهم کرد و به پهلو خوابید.

-صبر راشد زیاده ،لازم نیست بترسی اینقدر خاطرت واسم عزیزه که دست به عصا پیش برم...

امشب حتما خسته شدی بگیر بخواب نور دیده شب بخیر!

جواب شب بخیرش رو گفتم و به فکر فرو رفتم. همه چیز اینقدر سریع پیش‌رفت که فرصت نکردم به چیزی فکر کنم.

چی میخواستم و چی شد؟مگه آرزو نداشتم که درس بخونم و واسه خودم کسی بشم و اسم و رسمی به هم بزنم؟

مگه نمیخواستم معلم بشم و تو مدرسه ی روستا که همیشه ی خدا کمبود معلم  داشت به بچه های کم بضاعت حساب کتاب و خوندن و نوشتن یاد بدم ؟

پس چرا تن دادم به ازدواج اونم اینقدر زود؟

درسته که راشد قول داده بود بزاره

درسم رو بخونم اما من الان دیگه یه زن شوهر بودم.

بعدشم حتما مثل تموم زن های دیگه حامله میشدم و بچه داری میکردم.  دیگه وقت سرخاروندن هم نداشتم چه برسه بخوام درس بخونم و معلم بشم.

با شنیدن صدای نفس های منظم و خر و پف ریز راشد  به خودم اومدم و دست از فکر و خیال برداشتم. مطمئنم راشد مرد خوب و مهربونیه و ازم حمایت میکنه تا به آرزوم برسم. خودم نوید روزهای خوب رو میدم و پلکام رو روی هم میزارم و به آغوش خواب فرو میرم.روز بعد که بیدار شدم سرییع آماده شدم  و رفتم پایین برای مراسم پاتختی.

یکی از دختر های مجلس که تمام مدت وسط بود اومد نزدیک و دستم رو گرفت تا ببرتم وسط که مادر شوهر اجازه نداد.

خودمم علاقه ی زیادی به رقصیدن واسه خانما نداشتم.


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن


مادر تمام مدت شیرینی به خوردم میداد و  سفارش کرد که حسابی به خودم برسم .‌

بالاخره مراسم کسل کننده ی پاتختی تموم شد و مهمونا یکی یکی زحمت رو کم کردن.

من که خیلی از نشستن خسته شده بودم با اجازه ای گفتم و رفتم بالا توی اتاق راشد تا کمی استراحت کنم.

داخل اتاق  که شدم با دیدن راشد که روی تخت خواب  به پهلو لم داده و  دستشو زیر سرش گذاشته جا خوردم ...

-وای تو اینجایی؟ترسیدم‌!

راشد نگاهی به سرتاپام کرد و مردمک چشماش روم ثابت شد،لباسی که برای مجلس امروز پوشیده بودم یه پیراهن کوتاه چین دار  زرشکی رنگ با آستینای پفکی بود.

سعی میکنم دامن لباس و پایین بدم ولی افاقه نمیکنه.این حرکتم از چشمای تیز بین راشد دور نموند و سریع پوزخند تحویلم میده.

-فقط شوهرت غریبه است؟

چطور جلوی اون خاله خانباجی های چشم شور راست راست میگشتی و مجلس گرم میکردی به من که رسیدی یادت افتاد رختت کوتاهه؟!

با تعجب رفتم جلوی تخت ایستادم.

-مگه نامحرم اونجا بود؟

همه زن بودن و هم جنس خودم.

بعدشم کی گفته من مجلس گرم کردم؟

من از روی صندلیم تکون نخوردم.

چشمای راشد برق زد و به حالت نشسته در اومد!

-احسنت برتو!رقص زن  فقط باید جلوی شوهرش باشه...

یهو سریع راشد گفت بریم پایین که هنوز مهمونا هستن و منتظر ما... -من بیرون منتظرم لباستو عوض کن بریم پایین.

ناراحت از رفتار و دلخوری واضح راشد لباسم رو به تنهایی عوض کردم  و بچاش یه پیراهن بلند نخی با زمینه ی سفید و گل های  زرد و صورتی  تنم کردم.

یه روسری ریشه دار انداختم روی سرم.

تو آینه به خودم نگاه کردم.

موهای بلند و بازم از زیر روسری بیرون مونده بود. بافکر این که راشد خوشش میاد موهامو نپوشوندم .

لبخند رضایتی به خودم زدم و از اتاق اومدم بیرون. پله ها رو پایین رفتم و داشتم دنبال راشد میگشتم که صداشو از حیاط شنیدم.

قدم هام رو به سمت  حیاط کج کردم.

راشد کنار یه مرد کت شلواری  توی ایوون  ایستاده بود  و داشت باهاش خوش و بش میکرد.

رفتم جلو و سلام دادم. مرد با نگاهی خریدارانه  از سرتا پامو وجب کرد و چشمش روی صورتم ثابت موند.

-سلام بانو!

راشد  دستش رو انداخت دور شونه ام و منو به خودش نزدیک کرد.

-اومدی آوین جان؟!

چرا نرفتی پیش خانما.

حس کردم  از اینکه اومدم توی حیاط و به این آقا سلام دادم خوشش نیومده!

سرم رو انداختم پایین.

-صدای تو رو شنیدن گفتم بیام پیشت‌ الان میرم.

-پسر عمو بانو رو  معرفی نمیکنی؟!

راشد با اخم کمرنگی سرش و برمیگردونه طرف اون مرد.

-این خانم  همسر و تازه عروسم هستن .

رو کرد به من و گفت:

-آوین ایشون پسرعموم اردشیره.

مرد که حالا میدونم اردشیره با خنده گفت:

-پسرعمو و رفیق و همبازی دوران کودکی و نوجوونی!

خانوم تبریک میگم شما  خیلی خوش شانس بودین که راشد میون این همه دختر دست گذاشت رو شما!راشد نگاه عاقل اندر سفیهی خرج اردشیر کرد و گفت:

-اونی که شانسش گفته راشد بوده. آوین منت گذاشت سر من و قبولم کرد.

نگاه کوتاه ولی پرمهری بهم انداخت و اشاره کرد برم داخل.سرتکون دادم و با اجازه ای گفتم و رفتم توی خونه ولی سنگینی نگاه اردشیرو تا آخر روی خودم حس میکردم.

بیشتر مهمونا رفته بودن. فقط مونده بود یکی دوتا از فامیلای نزدیک راشد و مادر من که بتول خانم واسه شام نگهشون داشته بود.

زندایی و زن عموی راشد کنار هم نشسته بودن و داشتن باهام حرف میزدن و  من جایی ایستاده بودم که اونا منو نمیدین ولی من صداشون رو میشنیدم.

زنعموی راشد گفت :-خدا به فخری رو کرده که همچین دامادی نصیبش‌شده. من جاش بودم به دخترم میسپردم زود دست به کار بشه و دو سه تا بچه ها قد و نیم قد  بیاره  که درست و حسابی راشد و پابند خودش کنه. اینجور مردا تمبونشون زود دوتا میشه.

جیران خانم قری به سر وگردنش داد  و گفت:

-والا فک کنم فخری و دخترش به خوابشونم نمیدیدن که راشد اسم رو دخترشون بزاره و از ده کوره بیارتش تو این عمارت و این همه زار و زندگی و طلا و لباس و خدم حشم به پاش بریزه.من که میگم راشد و چیز خورش کردن!

زنعمو راشد گفت: چی بگم والا جیران جون. دختره بر و رو داره جوون و کم سن و سالم که هست راشد حتما خاطرخواهش شده و دلش گیر کرده وگرنه دختر دور و برش کم نبود.

یکیش همین لعیا دختر خودت. هر روز جلو چشمش بود تو این خونه.جیران خانوم که معلوم بود بهش برخورده گفت:

-واه واه واه چی میگی  شوکت جون؟ لعیا هزار تا خواستگار داره هیچ وقتم چشمش دنبال راشد نبود اینا از بچگی باهم بزرگ شدن. راشد اگرم میخواستم لعیا قبول نمیکرد.

شوکت خانم از جاش بلند شد ومن  سریع رفتم سمت مطبخ تا چشمش به منی که گوش وایساده بودم نیفته‌.

از حرفای جیران ناراحت نشده بودم چون میدونستم  از روی حسودی گفته و دلش میخواسته راشد داماد خودش بشه...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

منم اسپند میریزم میارم بالا سرت میچرخونم تا چشم بدخواهات بترکه.

از مهربونی  و لحن گرم و صمیمی آسیه لبخند میشینه رو لبام.

لپای گردش رو میبوسم و میرم میشینم همونجایی که گفته. جیران و زنعموی راشد نگاهم میکنن و ریز ریز حرف میزنن. مادرم که معلومه حسابی معذبه خودشو میکشه نزدیک و میگه.

-میگم کاش ما برمیگشتیم  روستا مادر. من و برادرات تو جمع این اعیونای از دماغ فیل افتاده مثل یه وصله ی ناجوریم!از طرز فکرش حرصم میگیره!

-هرکی هرچی هست واسه خودشه دخلی به دیگرون نداره مادر من.

مال و منال مهم نیست مهم  ادب و شعوره که بعضیا اینقدری ازش بهره نبردن که بدونن تو جمع نباید در گوشی حرف زد و غیبت کرد.

جمله ی آخرو تقریبا با صدای بلند گفتم و مطمئنم جیران شنید چون چشماشو گرد کرد و چیزی زیر لب گفت و سرش رو از تو گوش شوکت کشید بیرون.

یکم که  گذشت  آسیه اومد و شروع به انداختن سفره و چیدن غذاهای رنگارنگ توی سفره.

مادرم میخواست بره کمک آسیه ولی من اجازه ندادم و گفتم تو مهمونی  و مادر زن داماد خوبیت نداره بری کمک.

سفره بزرگ و پر و پیمون چیده شد. چون تعداد مهمونا کم بود،دیگه زنونه مردونه نکردن وهمه سر یه سفره نشستیم.

راشد اومد کنارم نشست ولی اخماش توهم بود و حرفی نمیزد.

پسرعموش اردشیر دقیقا رو بروی من نشسته بود و حواسم بود که همش زیر زیرکی داره منو دید میزنه!راشد سرسنگین بشقابم رو برداشت و بدون این که بپرسه چی میخورم دو مدل غذا کشید و گذاشت جلوم و آروم گفت شروع کن.

رفتارش عجیب بود انگار از چیزی ناراحته و دلش میخواد زود تر از سر این سفره بلند شه.

برای خودشم غذا کشید و بدوم مکث شروع کرد به خوردن. تو یه چشم بهم زدن نصف بشقابش رو تموم کرد. از پارچ دوغی که کنار دستم بود یه لیوان پر کردم و گرفتم سمتش.

-بفرمایین راشد جان!

دست از خوردن کشید و لیوان و از دستم گرفت و تشکر کوتاهی کرد و کل دوغ رو تو یه نفس سرکشید.

-این دوغ الان از شراب بهشتی بیشتر به راشد چسبیده!کاش ماهم یه ساقی سیمین رو داشتینم

اردشیر پسر عموی راشد، با صدای آروم گفته بود و فقط من و راشد جمله ی کنایه آمیز و منظور دارش رو شنیده بودیم.

-خیلی وقت میشد طبع شعر و شاعریت گل نکرده بود پسر عمو. سعادت شنیدن جمله های گهر بارت رو مدیون چی هستیم؟ اردشیر بدون این که ابایی از راشد داشته باشه زل زد بمن و جواب داد:

- مدیون عضو جدید خانواده امون و این وصلت فرخنده.چه جای بهتری از مجلس شادی واسه گل کردن طبع شعر؟راشد نفسش رو پرصدا بیرون فرستاد.

-صحیح! سرت سلامت پسرعمو.

شرمنده میکنی!

یادم باشه حتما تو مجلس عروسیت  همینجوری واست سنگ تموم بزارم و نزارم عروست غریبی کنه.

اردشیر کنایه ی واضح راشد و متوجه شد و سرش رو انداخت پایین و دیگه حرفی نزد ..

راشد غذاش رو تموم کرد و کنار گوشم گفت :

اگه دیگه نمیخوری پاشو بریم بالا.

با اینکه هنوز چیز زیادی نخورده بودم اما حرفش رو زمین ننداختم و از  سر سفره بلند شدم.

راشدم بلند و از همه تشکر و عذر خواهی و دستم رو گرفت و رفتیم سمت پله ها...

سه روز از عروسیمون میگذشت و تو این سه روز کمابیش با خانواده ی راشد آشنا شده بودم ....

بیشتر از همه راشد و پدر و مادرش به من بها میدادن و بقیه مثل جیران فکر میکردن من با جادو و جنبل راشد رو بدست آوردم !

بعد از عروسی مادرم و برادرام برگشتن روستا ، و این برای اولین بار بود که انقدر ازشون دور بودم !

حتی با وجود سختگیری های شهاب و سوءظن های علی دلم ميخواست کنارم می‌بودند!

اما حیف که چرخ روزگار همیشه دست ما نیست !داخل اتاق نشسته بودم که راشد وارد اتاق شد ،راشد بهم گفته بود جلوی اردشیر چشم ناپاک ظاهر نشم ،بعد از اون روز خواست بهم نزدیک بشه ولی من حالم بد شد و از بد شدن حالم راشد ترسید و نزدیکم نمیومد....اول با خودم فکر میکردم شاید ازم سرد شده ولی یاد حرفش که تا خودت نخوای بهت دیگه نزدیک نمیشم افتادم کمی دلم گرم شد !

از روی تخت بلند شدم و چهار زانو نشستم کتش رو از تنش درآورد و روی صندلی انداخت و به سمتم اومد  و گفت :_چیکار میکردی؟

به کتاب جلوم اشاره زدم و گفتم:_با اجازه‌ی شوهرم یکی از کتاباش رو برداشتم و داشتم میخوندم ،خندید و منو به سمت خودش کشید و گفت :_که با اجازه ی شوهرت آره؟

_آره دیگه.... شوهرم‌اجازه میدی دیگه ؟!

و گفت :

_تو اگه این زبونت نداشتی میخواستی چیکار کنی ؟ مثل خودش خندیدم و اما چیزی نگفتم که زیز لب گفت :_آخه من چجوری از تو دور بشم !متعجب ازش جدا شدم و پرسیدم :

_دور بشی ؟ مگه قراره جایی بری که میخوای دور بشی ؟

از پنجره بیرون رو نگاه کرد که دوباره اسمش رو صدا زدم ..._راشد ؟!

نگاهی بهم‌انداخت و از روی تخت بلند شد و گفت:

_مجبورم دوسه روز برم یه سفر کاری......

کار بابام به مشکل خورده مجبورم برم‌ اونو حل کنم و بیام .

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن


انگار ته دلم با این حرفش خالی شد !

هنوز جیران و دخترش نرفته بودن خونشون، حالا نه راشد قراره بره خدا میدونه چجوری میخوان خون به دل من کنن...

از این رو لبخندی زورکی زدم و گفتم :

_خب ... با هم میریم دیگه ... منم باهات میام ..

روی تخت نشست و دستم رو گرفت و گفت:

_نمیشه عزیزم....

کاش میشد باهم بریم ...

باور کن این دور بودن واسه منم سخته ولی مجبورم برم ...

اما قول میدم دو سه روزه برگردم!

ناخودآگاه بغض کردم ، هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد به راشد وابسته بشم که برای دو سه روز ندیدنش دلم بلرزه !

حس میکردم قراره با همین سفر دوسه روزه بزرگترین حامیم رو از دست بدم !

دستش رو پشت سرم گذاشت :

_اگر اینجا راحتی همینجا بمون اما اگه میدونی بهت سخت میگذره میبرمت دوسه روز روستا هم پیش مادرت هستی هم اذیت نمیشی ....

بودن زیر یک سقف با جیران و لعیا قطعا عذاب الهی بود ! سری تکون دادم و گفتم :

_لطفا بریم روستا ....

بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت :

_باشه آوینم! هر جور خودت راحتی وسایلت رو جمع کن فردا قبل رفتن تورو میبرم...

باشه ای گفتم و  بلند شدم ...

چنددست لباس که لازمم میشد داخل ساک کوچکی جا دادم و بعد رو به راشد که طاق باز خوابیده بود و ساعدش روی پیشونیش بود..

گفتم:_من میرم پایین پارچ آب بیارم و بیام

سرش رو تکون داد و که روسریم رو روی سرم انداختم و موهام رو کامل داخل دادم و از اتاق بیرون رفتم ...

پارچ آب رو پر کردم و خواستم به اتاق برگردم که لعیا رو داخل چارچوب در دیدم ...

نیم نگاهی بهش انداختم و از کنارش رد شدم که گفت :_با پسر عمم چیکار کردی که سه روز نشده به بهونه سفر میخواد بره !

لبم رو تر کردم و به سمتش برگشتم و گفتم:

_سفر کاریه !

پوزخندی زد و به سمتم اومد با انگشت اشارش چند ضربه ی آروم به قسمت گیجگاهم زد و گفت :_بچه ای دیگه !

من نمیدونم اصلا راشد چرا اومده تورو گرفته ؟

با اخم بهش نگاه کردم و قدمی به عقب برداشتم که ادامه داد :_شاید بهت نگفته باشه ولی اینو بدون تنهانمیره!

بعد چشمکی زد و از آشپزخونه بیرون رفت ‌..

با ذهنی مشوش وسط آشپزخونه ایستاده بودم ، یعنی راشد به من دروغ گفته بود ؟ یا اینکه این حیله ی لعیا واسه عذاب دادن من هست؟ همون موقع سلیمه وارد آشپزخونه شد و با دیدنم پشت دستش زد و گفت

_واه خانم جان شما اینجا چیکار میکنی ؟

به پارچ آب اشاره کردم و با لبخندی زورکی و ساختگی گفتم :_اومدم آب بردارم سلیمه ..

لبش رو به دندون گرفت و گفت :

_خدا مرگم بده چرا به خودم‌نگفتی خانم جان به والله که اگه بتول خانم بفهمه همین وسط حیاط فلکم میکنه ...سری تکون داد و گفتم:

_چیزی نشده که اب رو که خودم میتونم بردارم ...

من برم تا راشد نیومده ...

نیستادم تا چیزی بگه و سریع به اتاق رفتم ،

همینکه وارد اتاق شدم راشد گفت :

_فکر کردم رفتی از چاه آب بیاری... کجا موندی تو دختر ‌‌‌.‌..؟پارچ رو روی میز گذاشتم و گفتم: _هیچی...

از حالت نگاهم و نحوه جواب دادنم انگار متوجه شد یکجای کار میلنگه !

به کنارش اشاره کرد و گفت :_بیا اینجا ببینم ...

کنارش رفتم و نشستم که روسریم رو کشید و گوشه ای انداخت بعد گفت :

_چیزی شده ؟ پایین کسی چیزی گفته ؟

یاد حرف لعیا افتادم اما به دروغ سرم رو تکون دادم و گفتم :_نبابا هیچی نشده...

با چشمای ریز شده گفت :_وایسا ببینم نکنه اون اردشیر بی پدر چیزی گفته یا اومده پیشت ؟

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و خواستم یجوری قضیه رو فیصله بدم .._نبابا ...کسی چیزی نگفته ..

رفتم پایین دیدم سلیمه دستش سوخته واسه اون ناراحت شدم وگرنه چیزی نیست ....

خندید و گفت  نگران سلیمه نباش این اتفاق زیاد پیش میاد ..

ابرویی بالا انداختم اما چیزی نگفتم ،نگاهی به ساعت که عقربه هاش ۱۰ شب رو نشون میداد انداخت و گفت :_بیا بخوابیم فردا صبحِ گاه باید حرکت کنیم ..

باشه ی آرومی گفتم و روی تخت خوابیدیم ..

_آوین میدونی چیه؟

وقتی پیش توعم قلبم آروووومه..

بازی با کلمات رو خوب بلد بود ،حتی اینم بلد بود که چجوری قلب منه بی جنبه رو به بازی بگیره !

حس میکردم ضربان قلبم روی هزار هست

و از این خوشحال بودم که هوا تاریک هست و نمیتونه صورت سرخ شده از شرم منو ببینه  

سعی کردم افکار منفی و حرفای لعیا رو فراموش کنم ...

حدودا یکساعتی بود که از عمارت خارج شده بودیم ،وقتی بتول خانم فهمید نمیمونم و میرم روستا کمی دلخور شد ،اما بعد موقع رفتن بهم حق داد و سفارش کرد سلامش رو مخصوص به خانواده برسونم ‌‌‌

لعیا و مادرش هم فقط پشت چشم نازک کردن و در گوش هم پچ پچ میکردن ،فقط دست آخر موقع رفتن صدای جیران رو شنیدم که گفت :_دیگه حرمتا هم از بین رفته نگا نمیکنه مهمون هست سرش رو عین گاو انداخته زیر داره میره !

حرفش اونقدری بلند نبود که بقیه بشنون و فقط من شنیدم


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

اما خیلی از بی احترامی که کرده بود دلخور شدم ،کاش میدونست از دست خودش و دخترش هست که دارم از خونه ی خودم فرار میکنم !

همراه با راشد سوار اتول شدیم ..

حدودا یکساعتی رفته بودیم و من چیزی نگفتم فقط سنگینی نگاه راشد رو هرازگاهی روی خودم حس میکردم .

بالاخره بعد از کلی سکوت دستم رو گرفت و گفت :

_چرا از وقتی اومدیم بیرون چیزی نمیگی

اتفاقی افتاده؟

دستم رو از دستش بیرون کشیدم که تای ابروش رو بالا داد

_نه چیزی نیست خوبم....

اتول رو کنار جاده نگه داشت و به سمتم کامل چرخید و گفت :

_الان فکر کردی حرفت رو باور کردم؟

شونم رو بالا انداختم و چیزی نگفتم ،چونم رو گرفت و صورتم رو به سمت خودش چرخوند

چشم ازش گرفتم که گفت:

_به چشمام نگاه کن آوین !

با کمی معطلی به چشماش نگاه کردم گره ی بین ابروهاش کاملا مشهود بود !

_چی شده؟

نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم :_هیچی نشده بخدا ... راستی تو کی برمیگردی ؟

چونم رو ول کرد و گفت :

_الان ناراحتی تو بخاطر کی برگشتن من هست ؟ گفتم که دوسه روز دیگه میام !

_تنها میری؟

با چشمای ریز شده گفت :_این از کجا در اومد اینسری من اخم کردم و گفتم :

_راشد تنها میری یا نه ؟  چرا باید دختر داییت به من طعنه بزنه با شوهرت چیکار کردی که داره فرار میکنه یا چرا باید با پوزخند بهم بگه تنها نمیری ...یا چرا زن داییت تو روی من نگاه می‌کن میگه سرشو عین گاو انداخته زیر داره میره؟ مگه من چیکار کردم که الان اینارو باید بشنوم ؟

اصلا چرا منو با خودت نمیبری ؟

هنوز حرف داشتم بزنم اما قرار گرفتن دست راشد روی دهنم نطقم کور شد !

_یواش نفس بگیر ....

مگه من صدبار بهت نگفتم حرف این خاله خانباجی هارو گوش نده ؟!

تو واقعا فکر کردی حرفای لعیا راسته ؟ اون یه روده ی راست تو دلش نیست !

درباره زن داییم هم وقتی برگشتیم به حسابش میرسم که جرات نکنه به زن من توهین کنه !

نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم :

_نمیخواد چیزی بگی اینا همینجوری فکر میکنن من با جادو و جنبل با تو ازدواج کردم وای به حال اینکه تو بری چیزی بهشون بگی ....

چشماش رو تو کاسه چرخوند و دستمو گرفت،

برای لحظه ای ناراحتی چند دقیقه پیشم رو از خاطر بردم ....

_خانم کوچولو اول که دیگه اینقدر حسودی نکن ...دومم من یه تار موی تورو با صدتا مثل لعیا عوض نمیکنم !

اینو همیشه آویزه ی گوشت نگه دار ....

لب برچیده و چیزی نگفتم ..

_اینجوری بغض نکن و گرنه برمیگردیم حساب اون لعیا و مامانش رو میرسم ،مطمئن بودم راشد انقدر حساس هست که همین الان برگردیم از این رو چیزی نگفتم و تنها به تکون دادن سرم اکتفا کردم ...

راشد اتول رو روشن کرد و راه افتاد در تمام مسیر رسیدن به روستا دستم رو گرفته بود و حتی یکبار هم ول نکرد !

وقتی به روستا رسیدیم جلوی در خونه ی ما ایستادیم اتول رو خاموش کرد و به سمتم برگشت ،بوسه ای پشت دستم زد و گفت :

_تو این مدت که اینجایی فکرتو با چرت و پرتایی که این زنا میگن مشغول نکن ....

منم سعی میکنم زودتر کارمو راست و ریست کنم برگردم ....

سری تکون دادم و لبخند بیجونی زدم  کمی‌ مکث گفتم :_نمیای داخل ؟

چشماش رو به معنای اره باز و بسته کرد و گفت :_میام

مگه میشه همینجوری خشک‌و خالی برم ....

لبخندم‌عمیق تر شد و اما چیزی نگفتم

همراه هم از اتول پیاده شدیم ..

راشد ساکم رو دستش گرفت و با کلید دستش تقه ای به در آهنین خونه زد ..

کمی‌گذشت که صدای دمپایی پلاستیکی های مامانم که روی زمین کشیده میشد به صدا رسید و بعد در رو باز کرد..


با دیدن من گل از گلش شکفت و با لبخندی به سمتم اومد و درآغوشم کشید و گفت :

_الهی مادر دورت بگرده دختر نازم

دستم رو دور شونش حلقه کردم و منم متقابلا بغلش کردم ،مامان انگار تازه متوجه راشد شده بود از من جدا شد و به خوشرویی روبه راشد گفت :

_خوش اومدی پسرم ...

راشد دست مامان رو گرفت و پشت دستش رو بوسید و گفت :_ممنون حاج خانم ..

مامان به داخل اشاره کرد و گفت :

_بیاید داخل دم در بده وایسادید...

ساکم‌رو از راشد گرفتم و پس از اون راشد گفت :_حاج خانم من دوسه روز باید برم سفر کار پیش اومده ... دیگه اومدم آوین رو به شما امانت بدم‌و برم ،اینجوری خیالم راحت تر هست ..

مامان انگار از این مسافرت یهویی جا خورده بود !میتونستم تصور کنم الان چه تراژدی هایی تو ذهنش چیده ....اینکه الان در و همسایه چی میگن دختره یکهفتس عروسی کرده با ساک برگشته جون شوهرش میخواد بره سفر ...و .. و ، و

مامان اول نیم نگاهی به من انداخت و بعد با لبخندی مصلحتی گفت :_این چه حرفیه پسرم

اینجا خونه ی دوتاتون هست هر وقت بیاید قدمتون رو چشم ..

راشد با لبخند سر تکون دادم اما من خوب میدونستم که هیچ کدوم از این حرفا حقیقت نداره !

راشد  بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت :

_چیزایی که تو ماشین گفتم یادت نره ... منم زود برمیگردم ....


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

لبخندی بهش زدم و تا زمانی که راشد سوار اتول شد و رفت دم در ایستادیم ...

به محض رفتنش مامان دستم رو کشید و به داخل هلم داد ....نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت :

_چیکار کردی ورپریده دوروز نشده برت گردونده ؟گفتم شوهرت میدم سر به راه میشی نگو بدتر شدی آینه ی دقم ....

پوزخندی زدم ....

نه به به و چه چه و دلتنگی پنج دقیقه پیش نه به داد و قار الانش ..‌‌

از دوتا پله ی حیاط بالا رفتم و وارد خونه شدم ،در اتاقی که قبلا متعلق به من بود رو باز کردم و واردش شدم..

ساک رو گوشه ی اتاق گذاشتم که مامان وارد اتاق شد و گفت :_الان من جواب داداشاتو چی بدم ؟ بگم برش گردوند ؟

حرصی به سمتش برگشتم و گفتم :

_مامان چه برگشتنی ؟ چرا الکی همه چیزو داری با هم قاطی میکنی؟

انتظار داشتی چی بگم بهش ؟

بگم راشد نرو اگه من برم‌خونه فکر میکنن پسم فرستادن ؟ بگم به تیپ و طاق داداشام بر میخوره ؟  چی میگفتم مامان ؟

عصبی روی زمین نشست و گفت :

_چرا خونت نموندی؟

با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم ، این حجم از بی توجهی، این حجم از اضافی بودن داشت با روح و روانم بازی می‌کرد!

من از اونجا اومدم تا زیر دِین و حرفای خونواده ی شوهرم‌نباشم ،نگو تو خونه ي خودم قراره بیشتر خون به دلم کنن !

خیلی جدی روبروی مامان نشستم و گفتم :

_مامان اگه واقعا فکر می‌کنی من اینجا اضافیم باشه میرم !

ولی بدون من اگه پامو از این در گذاشتم بیرون دیگه برنمیگردم

نه خودم،نه تنها نه با راشد !

چندبار دهنش رو مثل ماهی باز و بسته کرد و در آخر قیافه ی نصیحت گونه به خودش گرفت و گفت :_دخترم !

من نمیگم تو اضافی هستی میگم حالا که رفتی خونه شوهر یکم زنانگی کن !

نزار شوهرت از خودت دور باشه ،الان تو اینجایی دوروز دیگه میشینن پشت گوش راشد میخونن دختر بدون راشد اینجا نمیمونه ،

من برای خودت میگم ،نمیخوام دو صباح دیگه خودت دل شکسته بشی

این موهارو من الکی تو آسیاب سفید نکردم که !نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و به پشتی تکیه دادم و دستم رو دور زانوم حلقه کردم ..

مامان دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت حدودا یک ساعتی تو اتاق نشسته بودم که صدای چرخش کلید از در ورودی به گوش رسید ،سریع روسریم رو روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم ..

علی و شهاب و محسن اومده بودن خونه ....

با دیدن من هر سه تاشون تعجب کردن ....

سلام آرومی بهشون دادم که تنها با سر جوابم رو دادن..

تا موقع شام هیچ کس از نبود راشد حرفی نزد

اما وقتی سر سفره نشسته بودیم محسن گفت :_پس راشد کجاست؟

دست از خوردن کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :_نیومده ؟

شهاب با اخم گفت :_بحثتون شده؟

سریع سرم رو به معنای نه تکون دادم و گفتم :

_نه ، کار واسش پیش اومده بود رفته سفر جای پدرش!

برخلاف انتظارم دیگه چیزی نپرسید و تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد ....

نفس آسوده ای بیرون فرستادم و با خیال راحت بقیه شامم رو خوردم ..

دو روز از بودنم تو خونه میگذشت ...

مامان دیگه کمتر گیر داد و برادرام هم بعد از اون شب دیگه چیزی نه گفتن نه پرسیدن ..

همراه مامان داشتم سبزی پاک میکردم که خیلی ناگهانی مامان گفت :_آوین بار نداری ؟

اول سوالی بهش نگاه کردم اما وقتی متوجه نگاه معناداری روی خودم شدم با خجالت سر به زیر انداختم و گفتم :

_نه مامان ، بزار جوهر اون عقدنامه خشک بشه ....جعفری که دستش بود روی زمین انداخت و گفت :_ببین دخترجون تا دیر نشده دست بجونبون ،هم خودت جوونی هم راشد جوونه خوش بر و رو هست ...

مطمئن باش کلی دختر الان تو فامیلشون هست که دوست دارن جای تو باشن ،تا دیر نشده حامله شو و اونو پابند خودت کن !

چیزی نگفتم ..در تمام مدت فقط سرم‌ پایین بود..نمیدونست منو راشد اصلا به هم نزدیک نشدیم ...

مامان اینسری گفت: _آوین فهمیدی چی گفتم !برای خلاصی از اون موقعیت سرم رو تکون دادم و بلند شدم که گفت :_کجا ؟

از تو خونه موندن دیگه خسته شده بودم

دوست داشتم حالا تا اینجا هستم برم سمت خلوت گاه همیشگیم ...._میرم یه سر چشمه ....

فردا راشد میاد مجبوریم برگردیم ....

مامان سریع زد پشت دستش زد و گفت :

_دختر تو میخوای منو سکته بدی ؟

زن شوهر دار الکی واسه خودش ول نمیگرده اینور و اونور ،تنها نباید جایی بری ..

وقتی خودش اومد با خودش برو ،خوبیت نداره جلو در و همسایه تنها بری...

بی توجه به حرفاش وارد اتاق شدم و لباس مناسبی به تن کردم روسریم سرم انداختم و گره زدم و از اتاق بیرون رفتم ..

روبه مامان که با چشم های گرد شده بهم نگاه میکرد ایستادم و گفتم :

_مامان یبار به جای اینکه حرف مردم واست مهم باشه ببین دل من چی میخواد! یبار بگو باشه دخترم ،باور کن هیچی نمیشه ..

از مقابل صورت متعجبش گذشتم و بعد از برداشتن کلید خونه بیرون رفتم ..

وقتی از خونه خارج شدم نفس عمیقی کشیدم

برای اولین بار حس راحتی میکردم ....


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

تا کی دیگه قرار بود بخاطر حرف مردم نخورم ،نپوشم ، نرم ، نکنم ....

راه چشمه رو بی توجه به نگاه بقیه و پچ پچ هاشون در پیش گرفتم ،دخترای مجرد یسریشون با حسرت بهم نگاه میکردن یکسریشون هم با کینه!وقتی به چشمه رسیدیم همه جا مثل همیشه در سکوت بود

چرخی زدم و نگاهی به همه جا انداختم وقتی مطمئن شدم کسی اطراف نیست روی تخته سنگ کنار چشمه نشستم ..

کفشام رو در آوردم و پام رو داخل چشمه گذاشتم خنکی آب تا اعماق سلول های تنم نفوذ کرد و باعث شد لرزی به تنم بشینه ..

آرامش اینجا رو همیشه خیلی دوست داشتم

گاهی برای فرار از مامان میومدم اینجا که البته بعدش با داد و بیداد شهاب با هم برمیگشتیم خونه!

حدودا نیم ساعت نشسته بودم که صدای خش خش کفشی که روی برگ ها کشیده میشد از پشت سرم شنیدم ،متعجب به عقب برگشتم و با نوید روبرو شدم ..

با دیدنش هم تعجب کردم هم باعث شد بترسم از تنها بودنم ...سریع کفشم رو برداشتم و پام کردم و از روی تخته سنگ بلند شدم ،در تمام مدت تو سکوت حرکاتم رو نگاه میکرد ...

وقتی روبروش ایستادم و خواستم رد بشم بازوم رو بین دستاش گرفت و به سمت خودش کشید ،فاصلمون اندازه ۵ سانت بود !

ترسیدم خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نداد و محکم تر منو گرفت

با صدایی که از ترس میلرزید گفتم :_ل.. لطفا ولم کن ....

ابروش رو بالا داد و با نیشخند گفت :

_ولت کنم ؟

واسه چی ولت کنم ؟‌تازه گیرت آوردم !

نمیدونی چقدر منتظر این لحظه بودم ...‌

احرفاش بوی انتقام و نفرت میداد و این ترسم رو چندبرابر میکرد ..

اینجا بود که لعنت به خودم فرستادم  کاش حرف مامان رو گوش میکردم و نمی اومدم بیرون !_میدونی ‌آوین از بچگی آرزو داشتم تو زنم بشی ،

تو خانم خونم بشی  ...ولی چیکار کردی رفتی با اون بی همه چیز....از ترس کم کم به گریه افتادم بودم،به لحنی پر از التماس گفتم:

_نوید خواهش میکنم بزار برم ... لطفا ..

قهقهه ای زد و به چهره ای ترسناک گفت :

_ولت کنم ؟!

کجا ولت کنم آوین؟ وقتی تازه پیدات کردم ...

تند تند سرم رو تکون دادم که گفتم:

_از چی اون مرتیکه خوشت اومد ؟

چشمت پولاشو گرفته بود ؟

یا اتولشو؟ یا فامیلی و اسم و رسمشو ؟

اون چی داشت که من نداشتم ؟نکنه از قبل باهاش جیک تو جیک بودی ،شایدم از قبل باهاش بودی،هوم ؟

از وقاحت کلامش ابروهام بالا پرید ،ار حرص و عصبانیت انگار نیرویی بهم القا شده بود، دستم رو محکم‌تخت سینش زدم و با تمام توانی که داشتم به عقب هولش دادم و بعد سیلی حواله ی صورتش کردم ....

کمی تلو تلو خورد اما از حرکت نیستاد و سریع به سمتم و اومد و دوباره بازوهام اسیر دستش شد ....

به فریاد گفت :_از اون مرتیکه طلاق میگیری آوین!شنیدی چی گفتم؟

یا طلاق میگیری یا زندگیو برات جهنم میکنم !

به هق هق افتاده بودم که باشنیدن صدای آشنایی نور امید تو دلم روشن شد، راشد سریع به سمتمون قدم برداشت و دست منو از دستش بیرون کشید و به عقب هولم داد ..

از چشماش خون میبارید ،به سمت نوید یورش برداشت و با مشت به جون صورتش افتاد،جیغ من با صدای فحش های رکیکی که نوید حواله ی راشد میکرد یکی شده بود

به سمت راشد رفتم و گوشه ی لباسش رو گرفتم و سعی کردم به عقب بِکِشَمِش

در همون حال گفتم :

_راشد توروخدا ولش کن ،کشتیش....

اما انگار کر شده بود و نمیشنید !

وقتی حسابی از سر و صورتش خون میریخت دست ازش برداشت و از روش بلند شد و با تهدید گفت :_یکبار دیگه دور بر زنم ببینمت زندت نمیزارم بی همه چیز ،نوید دستش رو روی صورتش گذاشت و از روی زمین بلند و کمی تلو تلو میخورد اما گفت....

_حساب این کارتو پس میدی ....

و بعد به قدم های سریع ازمون دور شد ....

به محض رفتنش هق هقم شدت گرفت ،

راشد با دست های مشت شده ازم فاصله گرفت ،هنوز هم میتونستم رگ های متورم گردنش رو ببینم از خشم قرمز شده بود ،

عصبی لگدی به سنگی که جلوی پاش بود زد و دستش رو پشت سرش کشید....

همونجور دستم و گذاشته بودم جلوی دهنم و با صدای آروم اشک می‌ریختم ...

کمی که گذشت انگار خشم راشد فروکش شده بود به سمتم اومد ..

از خدا خواسته  با صدای بلند گریه کردم ..

_هیش... گریه نکن ....تموم شد...

به قطع یقیین راشد با شعور و درک ترین فرد زندگی من بود !

شاید اگر یکی دیگه جای این مرد بود یکی میزد تو دهنم میگفت کرم از خودت بوده !

ولی راشد نه ...

قطعا یک فرد بود بیشتر و بهتر از تصورات من !همونجور دستش رو روی سرم میکشید

انقدری اشک ریخته بودمکه یک قسمت از پیراهنش کامل خیس از اشک من بود ....

منو از خودش جدا کرد ..

_راشد ... راشد بخدا من میخواستم برم خودش نزاشت دستم رو گرفت ....

حرفم رو قطع کرد و گفت :_هیشش ، دیگه نمیخوام راجبش حرفی بزنی

مطیع سرم رو تکون دادم و چشم آرومی گفتم و ادامه دادم :_مامان گفت نرو ... بزار راشد بیاد ولی من حرف گوش نکردم ..


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

راشد خیلی معذرت میخوام ،من ... من نمیخواستم اینجوری بشه ..

اون‌ عوضی منو....وقتی صورت سرخ شدش رو دیدم حرفم رو قطع کردم و دیگه ادامه ندادم‌....

_راشد تو کی برگشتی مگه قرار نبود فردا بیای؟

اصلا چجوری منو اینجا پیدا کردی ؟

با لبخند نگاهم کرد و گفت :_الان ناراحتی که زود تر اومدم ؟

با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم و گفتم

_این چه حرفیه فقط تعجب کردم ...

و با خجالت ادامه دادم ،_و اینکه من دلم واست تنگ شده بود....

_من قربون دلتنگیت بشم ....

این دل وامونده ی منم دلتنگت بود زود کارمو انجام دادم و برگشتم ،اول رفتم خونتون مامانت گفت رفتی چشمه

منم اومدم اینجا ...آهانی گفتم و سرم رو تکون دادم ..

تو تمام مدتی که به خونه برسیم سرم پایین بود اما سنگینی نگاه بقیه رو به خوبی روی خودم حس میکردم ،راشد در خونه رو زد و کمی بعد مامان در رو باز کرد،اول به من نگاه شماتت واری انداخت و با چشماش خط و نشون کشید برام و بعد دعوتمون کرد بریم داخل ...

به محض نشستن مامان گفت :_پسرم والا من حریف این آوین نمیشم ،همیشه سرخود بود قبل فوت اون خدابیامرز هم همش تنها میرفت چشمه میگفتم نرو یه دختر جوونی هستی هزارتا حرف و حدیث پشت سرت در میارن یموقع زبونم لال یه اتفاقی میفته

باز گوش نمیکرد ،هر سری هم شهاب با توپ و تشر برش میگردوند باز روز از نو روزی از نو ...

راشد اول خندید و بعد نگاهی به من انداخت و چیزی نگفت ..

حدودا تا عصر که علی و شهاب و محسن‌ برگردن خونه موندیم و بعد راهی شهر شدیم...

تو مسیر هرازگاهی راشد دستم رو میگرفت  و در نهایت به هر خوشی که بود رسیدیم خونه ی خودمون.

اتفاقاتی که ظهر افتاده بود کم کم از یادمون پاک شد و دیگه کسی بهش اشاره ای نکرد ..

وقتی رسیدیم خونه لعیا و مادرش هنوز اونجا بودن با دیدن ما جفتشون چشم غره ای رفتن که راشد به طعنه گفت :

_زندایی حس میکنم حالت چشماتون عوض شده ...

جیران متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :

_وا چجوری پسرم ؟

راشد شونش رو بالا انداخت و گفت:

_والا یجوری انگار چشمتون چپ شده یا نمیدونم شاید وقتی به آوین نگاه می‌کنید من اینجور احساس میکنم ...عصبی سرش رو تکون داد و چیزی نگفت ...

راشد هم چشمکی پر از لبخند به من زد ....

شدیدا خوشحال بودم از حمایت راشد نسبت به خودم ..

یکماه پیش اصلاا دلم نمیخواست این ازدواج سر بگیره ،اما الان احساس میکنم ساعتی بدون راشد میتونه برام جهنم باشه ...

این احساس درک ، حمایت و این دوست داشتنش باعث شده بود حس من نسبت بهش عوض بشه !

قبلا وقتی در مورد این حس دخترا تو مدرسه حرف میزدن من مسخرشون میکردم،اما الان خودم مبتلا به احساس شدم !

و قطعا اسم این احساس عشق بود ! بله من عاشق راشد شده بودم ،حتی دلم‌ نمیخواست یک روز دوری از راشد رو تصور کنم !

با صدا زدن های راشد به خودم‌اومدم و متوجه شدم مدت زیادی هست که بهش خیره شدم ..

با چشمانی شیطون گفت :_چیشده خانم ؟

خبریه ؟

هیچی چیزی نیست ...نمیریم بالا ...

خندید و گفت :_چرا الان میریم بالاا شاید اونموقع شما هم‌گفتی چرا این همه مدت زل زده بودی به ما؟بعد از اون هم چشمکی بهم زد و بلند شد ، دستم رو گرفت و با گفتن "با اجازه ای " از سالن خارج شدیم ...

دستم رو کشید و با هم وارد اتاق شدیم ..

_خب آوین خانم نگفتی ؟!چرا زل زده بودی به ما ؟ پشت چشمی نازک کردم و اگفتم:

_راشد چقدر ادعای خودشیفتگی داری ....

تو فکر بودم و از قضا موقع فکر کردن داشتم تو رو نگاه میکردم .... بزرگش نکن !

ابرویی بالا انداخت و گفت:_که من خودشیفته هستم ؟ حالا به چی فکر میکردی ؟

روی صندلی نشستم و خواستم از این موقعیت خوب استفاده کنم ..

_داشتم به این فکر میکردم که شوهرم میزاره من برم‌مدرسه یا نه ؟ ...

خندید و گفت :_پشت گوشای منم مخملیه باور کردم داشتی با لبخند نگاه میکردی اینم تو فکرت بوده ...با حرص اسمش رو صدا زدم که قهقهه ای زد و دستش رو بالا برد و گفت :

_باشه تسلیم ... اگه واقعا اینجوری فکر میکردی باید بگم که سپردم کاراتو انجام بدن از قبل ،از فردا هم میری مدرسه ....از خوشحالی حس کردم دنیا رو بهم دادن .._واقعا ممنونم راشد ....

_همش یه تشکر خشک و خالی ؟

منو باش رفتم تو بهترین مدرسه ی طهرون ثبت نامت کردم ،بعد زن ما فقط یه تشکر خشک و خالی میده ...

میدونستم حرفش از روی شوخی هست از این رو خندیدم و گفتم:

_خب مثلا باید چیکار میکردم آقا راشد؟

سرش رو تکون داد و گفت :_حالا شد ! تو نمیخواد کاری کنی بسپرش به من !

و بعد به سمتم خم شد ...

حدودا یک هفته ای از اون قضیه گذشت

راشد از فردا اون روز هر روز خودش منو میرسوند مدرسه و برگشتنه هم راننده میومد دنبالم،از اینکه دوباره میتونستم درس بخونم خیلی خوشحال بودم..

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

داخل حیاط عمارت زیر آلاچیق نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم که فردی روبروم نشست ..سرم رو بالا گرفتم و با اردشیر روبرو شدم ،ناخودآگاه با دیدنش یاد رفتار اونروز راشد افتادم  و تو خودم‌جمع شدم ...

به پشتی تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخت و گفت :

_درس خوندن چجوری پیش میره ؟

بدون اینکه حالت چهرم رو تغییر بدم گفتم :

_خوب ، عالیه ....

سری تکون داد و عینکش رو بالای گوشش زد و گفت :

_بهت میخورد دختر درس خونی باشی !

البته جای تعجب نداره راشد همیشه با تحصیل کرده ها می‌گشت!

ابرویی بالا انداختم و چندبار دهانم رو مثل ماهی باز و بسته کردم و در نهایت گفتم :

_من دیگه برم ....

از روی صندلی بلند شدم و کتابایی که آورده بودم دستم گرفتم و خواستم برم که صداش رو پشت سرم شنیدم :

_اتفاقا منم میخوام برگردم داخل و همراه من بلند شد،سعی کردم قدم‌هامو تند تند بردارم و ازش دور بشم ، اما انگار شانس نداشتم موقع رفتن از استرسی که داشتم باعث شد پاهام به تخته سنگی که روی زمین بود گیر کنه و بیفتم

ای کاش میفتادم زمین!

اما اردشیر سریع بازوم رو گرفت و کشید منوعقب ..

عقب رفتنم همانا و روبرو شدن با راشد همانا !

شاید فکر کنید مثل داستانها هست ولی این داستان نبود و واقعیت بود ،راشد نفسی کلافه و عصبی بیرون فرستاد و با چشمایی که به خون نشسته بود به سمتمون اومد ....

اردشیر بازوم رو ول کرد و روبه راشد گفت:

_به پسر عمو !

حجره چطور بود ؟

راشد خم شد و کتابایی که روی زمین افتاده بود و برداشت و بهم داد  و روبه اردشیر گفت

_جات خالی ! وقت کردی یموقع سر بزن .... زندگی فقط خوردن و خوابیدن نیست !

اردشیر ابرویی بالا انداخت و گفت :

_حتما ...

خب من میرم داخل دیگه شما رو تو خلوتتون تنها بزارم...

بعد از رفتن اردشیر ، راشد دستم رو کشید به سمت آلاچیق ،کتابها و ازم گرفت و روی میز پرت کرد و گفت :_آوین من بهت چی گفتم ؟

چی گفتم ؟

نگفتم دور و بر این مرتیکه ی هیز نچرخ ؟ _راشد بب....

دستش رو روی میز کوبید و گفت :_چیو ببینم ؟

همه چیو من دیدم آوین خانم!

با دادی که زد شونم هام بالا پرید ،تا حالا این روی عصبانی و خشمگین راشد رو ندیده بودم تا بوده منو ناز کشیده بود و قربون صدقه رفته بود ،اما الان ....

به سمتش قدم برداشتم ، اجازه نمی‌دادم بخاطر خطایی که نکرده بودم توبیخ بشم !

دستش رو گرفتم و گفتم :

_راشد ببین من حرفت رو گوش کردم، اومد اینجا من خواستم برم که خودشم اومد بعد فقط وقتی داشتم میخوردم زمین بازوم رو گرفت ...

دستش رو از دستم کشید بیرون و گفت :

_دِ غلط کرد که دست تو رو گرفت ،با صدایی که میلرزید گفتم :_راشد توروخدا داد نزن ... الان از خونه صدات رو میشنون ...

نفسش رو کلافه بیردن فرستاد و دستی پشت گردنش کشید و گفت :_آوین برو داخل !

با چشم های گرد شده گفتم :_چی ؟

کتابا رو برداشت و زد تخت سینم و گفت ...

برو داخل آوین....

الان نمیخوام ببینمت .... برو داخل آوین.

بغض کرده اسمش رو صدا زدم که با داد گفت :_آوین گفتم برو تو ...

چندبار دهنم رو مثل ماهی باز و بسته کردم و چند قدم به عقب برداشتم و برگشتم و سریع ازش دور شدم...

با ورودم به خونه بتول خانم به سمتم اومد  و نگران پرسید،_دخترم‌چی شده ؟

صدای داد و بیداد راشد میومد  اشکام رو پشت رست پس زدم و نمیدونمی گفتم و سریع وارد اتاق شدم ...

به محض ورودم به اتاق پشت در نشستم و اجازه دادم اشکام بریزن ،زانوهام رو تو شکمم حلقه کردم و سرم رو روی زانوم گذاشتم و هق زدم ..

همونجور که سرم روی زانوم بود حس حالت تهوع گرفتم‌و نزدیک بود عق بزنم که سریع دستم رو روی دهنم گرفتم‌و به سمت دستشویی رفتم ....

هر چی از صبح خورده بود بالا آوردم و معدم به سوزش افتاده بود، دستم رو که آب زدم مشتم رو پر از آب کردم و به صورت رنگ پریدم‌پاشیدم ...

از داخل آینه نگاهی به خودم‌انداختم و بیرون رفتم کمی آب از داخل پارچ تو لیوان ریختم و یک‌نفس سر کشیدم ،بلکه این تلخی زیر زبونم از بین بره...

همونموقع راشد وارد اتاق شد ،با دیدن من اخم هاش تو هم رفتم و به سمتم قدم‌برداشت وگفت :

_چرا انقدر رنگت پریده .؟پوزخندی زدم و گفتم :_نه به داد  پایینت نه به الانت،  هیچیم نیست نگران نباش !خواستم ازش دور بشم‌که بازوم‌رو گرفت و گفت :

_آوین‌ بگو چی شده رنگ به رو نداری ؟ چیزی خوردی از صبح تا حالا ؟

همونجا ایستادم و گفتم :_برات مهمه ؟

تو که پایین داشتی منو بخاطر هیچی اونجوری مواخذه میکردی الان چیشد ؟

اتفاقای پایین رو یادت رفت ؟

کلافه گفت :

_آوین انقدر پایین پایین نکن واسه من ...

با حرص دستم رو از دستش بیرون کشید و گفتم :_نترس رو دستت نمیمونم فقط بالا آوردم ....

بعد ازش دور شدم و روی تخت خوابیدم و پتو رو تا گلو رو خودم‌بالا کشیدم ...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

اتاق غرق در سکوت بود و فقط صدای نفس های عصبی راشد به گوش می‌رسید

کمی که گذشت از اتاق بیرون رفت ،چرخیدم‌و نگاهی به در بسته اتاق انداختم و اخم کردم ...تا وقتی که هوا تاریک بشه از اتاق بیرون نرفتم ..

نه حوصله داشتم از روی تخت بلند بشم

نه میتونستم بخوابم و نه دلم ميخواست برم‌پایین لابد الان جیران و دخترش دارن از خوشحالی پرواز میکنن که منو راشد دعوامون شده .!

تقه ای به در اتاق خورد که جواب ندادم ، کمی بعد در باز شد و صدای سلیمه به گوش رسید :

_خانم جان بیدارید؟

سلیمه گناهی نداشت که بخوام باهاش گوشت تلخی کنم ،چرخیدم به سمتش و کمی نیم خیز شدم و گفتم :_اره بیدارم...

لبخندی زد و گفت :_خب خداروشکر، آقا راشد‌.....

نیمه های شب بود که راشد اومد توی اتاق و از بوی غذا میتونستم احساس کنم غذا برام آورده، اومد بالاسرم و کلی اصرار کرد که غذا بخورم چون سلیمه هم آورده بود و چیزی نخورده بودم...

در جوابش چیزی نگفتم و تنها به تکون دادن سرم‌ اکتفا کردم ...

دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو به سمت خودش برگردوند و گفت :_الان چجوری میتونم از دلت دربیارم داد صبح رو ؟

چشمام رو تو کاسه چرخوندم‌و گفتم :

_نمیخواد از دلم در بیاری من خستم بخوابیم ...

نچی گفت و ادامه داد:نه الان تازه غذا خوردی از ظهرم‌ که کلا تو رختخواب بودی، بلند شو بریم بیرون قدم بزنیم ...

تا وقتی خودم هستم هر جا گفتی بریم ولی وقتی نیستمم که گفتم بهت دیگه ...

متعجب گفتم :_راشد الان ساعت ۱۲ شب هست کجا بریم ؟بخوابیم فردا صبح توروز روشن قدم‌میزنیم ..

دستم رو گرفت و مجبورم کرد بلند شم

بعد گفت :_آدم رو حرف شوهرش حرف نمیزنه ... بریم ...

روسریم رو خودش رو سرم درست کرد و نگاهی به لباسام انداخت  وقتی دید لباسام‌ مناسب هست خوبه ای گفت و دستم رو کشید و از اتاق بیرون رفتیم ...

هیچ جوره نتونستم حریفش بشم و متوقفش کنم ،وارد حیاط عمارت که شدیم نجمی نگهبان ساختمون رو صدا زد و در چند ثانیه پسری جوونی پیداش شد و گفت :_امر کنید آقا...

_اتول رو حاضر کن دو دقیقه دیگه میخوایم بریم ...نجمی چشمی گفت و سریع ازمون دور شد ...

کلافه روبه راشد گفتم :_راشد چه نیازی به این کارا هست ،تو همین عمارت به این بزرگی قدم‌میزنیم هوا هم میخوریم، بخدا از دلم دراومد دیگه ، نمیخواد اینکارا رو کنی !

_من تا به روش خودم از دلت در نیارم دلم آروم نمیگیره ...!

لبخند پنهانی زدم و که از چشمش دور نموند

با هر حرفاش کیلو کیلو تو دلم قند آب میشد و به کل دعوای صبح رو از یاد بردم ...

وقتی نجمی اتول رو آماده کرد سوار شدیم ...

راشد تا دم دمای صبح تو خیابونا منو چرخوند و جاهای مختلف رو نشونم داد ،دیدن این همه زیبایی شهر منو به وجد آورده بود و ذوقی که داشتم غیر قابل پنهان بود..

راشد هم بخاطر اینکه تونسته بود منو خوشحال کنه لبخند لحظه ای از روی لبش کنار نمی‌رفت..هوا کمی به روشنی میزد که به عمارت برگشتیم ...

وقتی از اتول پیاده شدیم نگاهی به عمارت انداختم و لحظه ای حس کردم پرده ی اتاقی که لعیا داخلش بود کنار افتاد ،با چشمای زوم شده دوباره نگاه کردم اما چیزی متوجه نشدم مطمئن بودم درست دیدم که راشد همونموقع به سمتم اومد :_چیزی شده؟

چشم از اونجا برداشتم و بهش نگاهی انداختم و  گفتم :_نه بریم داخل

روی سرم رو بوسید و با هم داخل عمارت رفتیم ،به محض وارد شدن تو اتاق روسریم رو از سرم‌کشیدم و لباس راحتی از داخل کمد برداشتم و به سمت سرویس رفتم و دور از چشم راشد لباسام رو عوض کردم ،وقتی لباسام رو تعویض کردم از سرویس بیرون رفتم ،راشد روی تخت خوبیده بود،چند لحظه ای گذشت که گفت :

_فردا نمیخواد مدرسه بری ...

متعجب و ترسیده به سمتش برگشتم و گفتم :_چرا ؟

÷_الان دیگه ۵ صبح هست تو باید ۷ بلند شی خسته میشی چیزی متوجه نمیشی ،یه فردا رو استراحت کن ...

از توجهش لبخندی روی لبم شکل گرفت و ترسم‌از بین رفت، چشمام رو آروم روی هم قرار دادم‌و با فکر های مثبت به عالم بی خبری فرو رفتم..

صبح با خشکی گلوم از خواب بلند شدم‌

سریع نشستم و از پارچ داخل لیوان آب ریختموو یک نفس سر کشیدم ،تازه متوجه شدم راشد نیست ،حتما رفته بود سرکار ...

کمی‌نگرانش شدم اون وقتی که ما دیشب خوابیدیم قطعا الان خسته بود ....

نفسم رو بیرون فرستادم و از روی تخت بلند شدم و مرتبش کردم ،آبی به دست و صورتم زدم و لباس مناسبی به تن کردم ،تصمیم گرفتم امروز که مدرسه نمی‌رفتم برم پایین پیش بقیه تا کمتر حرف تو دهن جیران و دخترش باشه ....

وقتی از مناسب و مرتب بودن لباسم مطمئن شدم از اتاق بیردن رفتم و وارد سالن شدم ..

بتول خانم با دیدنم ازم استقبال کرد و گفت :

_بیا دخترم اینجا بشین تا بگم سلیمه برات صبحانه آماده کنه ....

جیران پشت چشمی نازک کرد و گفت :_دیگه چه صبحانه ای بتول ؟







ادامشو فردا میزارم

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

اتاق غرق در سکوت بود و فقط صدای نفس های عصبی راشد به گوش می‌رسید کمی که گذشت از اتاق بیرون رفت ،چرخ ...

پس خبرم بده 

فقط 24 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

هرچه دارم از امام رضاست ❤️‍🩹پسرم نذر امام رضاست 💚💚💚برا ظهورش صلوات

اکی فردا 8 صبح

چرا انقد قر و قاطی گذاشتی نصفشو این تایپیک نصفشو اون تایپیک 🤨

ولی هرچی بود خوندم 

الام مخم درگیر آوینه😐

زود بذار من خوابم ببره امشب 

ظرفشویی پر ظرفو ول کردمم چسبیدم تایپیکت 

حالام میفهمم نصفه

فقط 24 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

هرچه دارم از امام رضاست ❤️‍🩹پسرم نذر امام رضاست 💚💚💚برا ظهورش صلوات

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   آهو1957  |  17 ساعت پیش
توسط   aypari  |  18 ساعت پیش