سلام عزیزم متشکرم شما خوبی؟
نمیدونم اما احساس میکنم دیگه مثل سابق امیر رو نمیخوام ، بااینکه نگرانم مبادا تاپیک هارو چک کنه ولی بنظرم نیازه به شمایی که همیشه دلسوزانه راهنمایی ام کردین ، بگم.
دیگه از کنارش بودن آرامش نمیگیرم دیگه اولویتم نیست ترجیح میدم همیشه سرکار باشه روزهایی که مرخصی میگیره روز های عذابمه نمیتونم تحمل کنم ناخواسته حس بدی ازش میگیرم ... دلم میخواد شب ها تنها بخوابم خیلی وقت ها به سرم میزنه جامو جدا کنم .
ببخشید اینو میگم شمارو غریبه نمیدونم چیزی پنهان ندارم اما حتی رابطه ی جنسی هم برام فرقی با تجاوز نداره از اینکه لمسم میکنه گریه ام میگیره چندین بار حین رابطه گریه کردم و یکساعت تو حموم خودمو حبس کردم تا باهاش چشم تو چشم نشم...
دیگه منتظرش نمیمونم باهم غذا بخوریم دیگه براش صبحانه حاضر نمیکنم ببره سرکار و گرسنه نره، دیگه برام مهم نیست تمیز و اتو کرده باشه وضعش ، حتی گاهی از دیدنش حالم بد میشه 🥲
من باورم نمیشه این مردیه که جونم بهش بسته بود و الان هیچ اهمیتی برام نداره حتی مریض شده بود من کار سنگین رو بهونه کردم تا پیشش نباشم 🥲 عذاب وجدان داره دیوونه ام میکنه...
امیر هم فکر میکنه کارم سنگینه و هیچی نمیگه ...
من یه پسر عمو دارم که از بچگی باهم بزرگ شدیم و مثل داداشمه و صمیمی بودیم اما همسرم حساس بود رو روابط مون و منم بخاطر ایشون هیچ رابطه ای نداشتم با پسرعموم ولی الان چندین روز ناراحت بود بخاطر اینکه برای پسر عموم با خواهر هاش تو کافه تولد گرفتیم اما من محل نمیدم...
یعنی اصلا برام مهم نیست ...
وقتی میرم خونه ی خاله دوست دارم شب بمونم بااینکه خونمو دوست دارم ...
نمیدونم چم شده 🥲 این روز ها که درگیر اسباب کشی هستم فقط داد میزنم و قهر میکنم 😢 امیر هم میذاره به پای خستگی و دوری از شهر و خانواده ام