اگر اهل مطالعه و شعر هستید یا دست به قلمید یه نظر بدید. اینو همینجوری نوشتم. شاید واقعا جالبم نباشه ولی خب. میزارمش
بر روی این جاده ی بی انتها قدم میگذارم
آیا در نهایت
دستی هست که مرا یاری دهد؟
در این غبار آلوده به جهل
زنار ها بر چشم زده اند مردم
دستی سیاه بر چشم چپ
و دستی سپید بر چشم راست
آیا این است عاقبت آدمی؟
که به روی سیاهی ها بخندد و از سپیدی بگریزد؟
و نطفه ی شرک را در دل بکارد و هر روز پرورشش دهد؟
و اینک مردم در تپه گلگتا پای کوبی میکنند
در این جاده ی بی انتها
باید زنار ها گسست
وگرنه نیمی از جهان را از دست خواهی داد
در این زمانه نفس کشیدن در هوای آغشته به خدا غنیمت است
روزگار را زیر سایه درخت بید با سپید دلان سر کردن غنیمت است
جرعه ای از آب زلال نوشیدن غنیمت است
و اینک در این کج و پیچ سرما
این قلم و کاغذ است که میسوزد تا تن ها را گرم کند
به راستی پس ذهن هایمان چه میشود؟
در این جاده ی بی انتها قدم میگذارم
آیا در نهایت
کسی هست که مرا یاری دهد؟