تاپیک قبلی داشتم میگفتم یهو نینی سایتم خراب شد و بالا نیومد نتونستم ادامشو بنویسم
یه سریاتون گفتید داری دروغ میگی بخدا دروغ نمیگم..دلتنگ اون روزا بودم خواستم به شما تعریف کنم تا دلتنگیم رفع بشه😥
از اول میگم
قبلن خونمون با مادرشوهرم اینا یجا بود الان فرسخ هااااا دور شدیم
برادر شوهرم همسن من بود
خیلی بهم سر میزد
همش شبا میگفت بیا پیش ما تنها نمون
چون شوهرم شیفتای طولانی میرفت
من که میرفتم خونشون میرفت بال کباب و خوراکی میگرفت
همش میگفت چیزی لازم داشتی به خودم بگو
منم باهاش چند باری سرکلاس رفتم
دو سری دکتر رفتم
منو خونه مامانم میبرد
اگه هستین بقیشو بگم