دیشب با شوهرم جلوی بچم دعوای سختی بخاطر خانوادش کردم ، دیروزه در مورد کاراشون تایپیک زدم ، دیگه خسته شدم ، شوهرم خیلی خوبه ، میگه من نمیتونم اخلاق خواهر وبرادرمو عوض کنم ، اونا کارشون رو میکنن ، فقط من دارم نابود میشم ، راستم میگه خیلی اذیتش دیشب کردم ، میخوام دیگه بهش سرکوب ندم ، آخه گناه اون چیه ، اونا که درست نمیشن من فقط دارم شوهرمو از دست میدم، خانما میخوام کاری کنم ، که انگار اونا نیستن ، همراه شوهرم برم به پدر ومادرش سر بزنم وبیام خونه ، هرکی هر کارکرد بذارم لا سبیل ، آخه شوهرم داره مریض میشه ، الان مادرش بیمارستانه منم دیشب اینقدر سرکوب دادم که بلند شد خودشو زد ، گفت خسته شدم من نمیتونم اونارو درست کنم ، تو اذیتم نکن ، منم پدر ومادرمو نمیتونم ول کنم ، منم میخوام اینارو نادید بگیرم ، انگار نیستن ، خانما خیلی اذیتم کردن هم ه خودم وهم به خانوادم بد کردن ، ولی باید بخاطر سوهرم بسازم ، شوهرم حق رو به من میده ، ولی نمیتونه کاری کنه، خدا کمکم کنه که بتونم باهاشون کنار بیام همین ، چون این وسط شوهرم قربانی میشه ، بهم گفت خودت میتونی جوابشون بده ، به من نگو ، چون پای مادرم که روتخته بیمارستانه وسطه ، خدا ازشون نگذره
اذیتش نکن بدبخت رو. گناه اون چیه؟ خیلی بهش فشار بیاری خسته میشه میره طرف اونا. اون که داره بهت حق میده چکار کنه دیگه بنده خدا؟!!
خدای نکرده با این همه فشار روانی اتفاقی واسه همسرت بیفته خودت رو نمیبخشی که به خاطر این مسائل اینقدر اذیتش کردی. توجه نکن دیگه بهشون خب. شوهرت که متوجهه بسه دیگه.
خانواده شوهر منم همینطورن همیشه با شوهرم دعوا داشتیم
آخرین بار شوهرخواهرم کلی طعنه و تیکه و چزوندنم... من بجاش شوهرم و بغل کردم بهش گفتم اون حسوده شوهر ب خوبی من نداره واقعا هم خودم ارروم شدم هم شوهرم ذوق مرگ شد ب خواهرشم تذکر داد😁
آره راهش بی خیالیه بخدا شوهرم قلب درد گرفته از دست اینا ، منم که میشم قوز بالا قوز ، الان زنگ زد میای بریم ملاقات ، گفتم آره ، بااینکه الان اوناهم اونجان ، ولی میرم یه سلامی والسلام
انتظار نداشته باش با خونوادش حرف نزنه!!!! دوس داری بچه ی خودت درآینده به خاطر همسرش سراغتونو نگیره؟ آدم حسابشون نکن که حرفاو کاراشون برات مهم باشه، میتونی زیاد خونشونم نری و فقط وقتایی که مناسبتی دعوتی چیزی بود بری ولی بچتو باهمسرت بفرست برن ببیننشون!