2777
2789
عنوان

بعد از جدایی🚶‍♀️💔

109 بازدید | 4 پست

هشت ماه میگذره از روزی که رفت و همه چیز تموم شد، کسی که پنج سال هرشب باصدای من خوابش برده حالا چطور براحتی میخوابه و یاد من نمیافته!! خیلی دلتنگشم اگه زنگ بزنم جواب میده، اما چه فایده وقتی دلش بامن نیست!! 

چطور آروم باشم؟ خیلی بی قرارم، احساس میکنم رها شدم تک و تنهام، خیلی بی پناهم، بعد اون باکسی نرفتم و دلم کسیو نمیخواد.. 💔

کسی تحربه ای داشته؟ چطور کنار اومدین؟ ی جمله بمن بگین اروم بشم😔

.تنهایی یعنی این سکانس...💔توی قسمتی از فیلم "رستگاری در شائوشنگ"، پیرمردی به اسم بروکس بعد از ۵۰ سال از زندان آزاد شد، برگشت به شهرش ولی هیچی دیگه مثل قبل نبود. این آزادی براش تلختر از زندان بود.چند روز بعد مثل همیشه از خواب بیدار شد، دوش گرفت، بهترین لباسش رو پوشید، عطر مورد علاقهاش رو زد. رو یه چهارپایه رفت و با یه چاقو روی دیوار خونهاش نوشت : بروکس اینجا بود...و خودش رو از سقف همون خونه، برای همیشه رها کرد.بروکس اون جمله رو نوشت چون کسی دیگه نبود بفهمه که "من اینجا بودم..."مثل خیلی از ماها که وسط شلوغترین روزا ته دلمون خالیه و منتظریم یک نفر بیاد، مارو بفهمه، پیشمون بمونه.ما هم اینجاییم.همین حالا.

💔............. 🚶‍♀️

.تنهایی یعنی این سکانس...💔توی قسمتی از فیلم "رستگاری در شائوشنگ"، پیرمردی به اسم بروکس بعد از ۵۰ سال از زندان آزاد شد، برگشت به شهرش ولی هیچی دیگه مثل قبل نبود. این آزادی براش تلختر از زندان بود.چند روز بعد مثل همیشه از خواب بیدار شد، دوش گرفت، بهترین لباسش رو پوشید، عطر مورد علاقهاش رو زد. رو یه چهارپایه رفت و با یه چاقو روی دیوار خونهاش نوشت : بروکس اینجا بود...و خودش رو از سقف همون خونه، برای همیشه رها کرد.بروکس اون جمله رو نوشت چون کسی دیگه نبود بفهمه که "من اینجا بودم..."مثل خیلی از ماها که وسط شلوغترین روزا ته دلمون خالیه و منتظریم یک نفر بیاد، مارو بفهمه، پیشمون بمونه.ما هم اینجاییم.همین حالا.

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

چرا جدا شدین

نمی دونم، سردشد و رفت و گفت اولشم قصدش ازدواج نبوده، گاهی زنگ میزنه حتی میگه اگه ازدواج کنم بازم میخوام از حالت باخبرباشم بهم زنگ بزن و زنگت میزنم.. نمیفهممش، میگه باکسی نیستم اما من اینطور فکر نمیکنم

.تنهایی یعنی این سکانس...💔توی قسمتی از فیلم "رستگاری در شائوشنگ"، پیرمردی به اسم بروکس بعد از ۵۰ سال از زندان آزاد شد، برگشت به شهرش ولی هیچی دیگه مثل قبل نبود. این آزادی براش تلختر از زندان بود.چند روز بعد مثل همیشه از خواب بیدار شد، دوش گرفت، بهترین لباسش رو پوشید، عطر مورد علاقهاش رو زد. رو یه چهارپایه رفت و با یه چاقو روی دیوار خونهاش نوشت : بروکس اینجا بود...و خودش رو از سقف همون خونه، برای همیشه رها کرد.بروکس اون جمله رو نوشت چون کسی دیگه نبود بفهمه که "من اینجا بودم..."مثل خیلی از ماها که وسط شلوغترین روزا ته دلمون خالیه و منتظریم یک نفر بیاد، مارو بفهمه، پیشمون بمونه.ما هم اینجاییم.همین حالا.

نمی دونم، سردشد و رفت و گفت اولشم قصدش ازدواج نبوده، گاهی زنگ میزنه حتی میگه اگه ازدواج کنم بازم میخ ...

اولش گفت قصدش ازدواج نبوده پس عشقی بهت نداشته و صرفا یه وابستگی براش بوجود اومده 

بهش سعی کن کمتر فکر کنی با مشغول شدن به کار و حرفه و کلاس و ..... 

حیف نکن خودت رو

the most important decision in❣️
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108