چون خسته شده بودم همش خانوادش دخالت میکردن تو کارم
شوهرمو پر میکردن اونم می اومد اجرا میکرد
بچه ۳ ماهمو از بغلم میگرفت میبرد پیش مادرش بعد ند روز می اورد
خودش بدل و بددهن بود همش تهمت میزد فحش میداد و خیلی اسیب های روحی روانی بهم زدن من خودکشی کردم از دستشون خیلی تحمل کردم ولی اخرش بریدم بچمو ازم گرفتن
با این ک مادر بودم دیگه تحملش سخت بود برام
الان بعضی وقتا ک بچمو می بینم دلم آتیش میگیره ک نمیتونم بغلش کنم بهش بگم مامان
واسه اون بچه یه غریبم اصلا منو نمیشناسه
خودت تصور کن و خودتو بذار جای من ک چقدر سخت گذشته بهم و الانم داره سخت میگذره
من موافق طلاق نیستم شما هم در حد امکان کوتاه بیا و سعی کن رابطه رو با سیاست بسازی