بابام صبح یه زنه اومدم مغازه کلی خودشو هول کرده فلانی این خوبه فلانی اون خوبه تازه با اسم کوچیک صداشم میزد
منو مامانم کلی حرص خوردیم
بعد زنه راهشون دوره عموم ماشینمونو برده بود کار داشت
بابام همش میگفت ای بابا ماشین نیست فلان نیست منو مامامنم کلی همو جوییدیم و من دلداریش دادم خیلی بدمون اومد
بعد به بابام گفت ک اینجوری نکن. فلان نکن دعواشون شد بابام میگفت تهمت نزن و فلان نکن
من چند بار پیاماشو دیدم با بقیه حالا چ زن چ مرد
اخطار دادم نکنه
من چیکار کنم خسته شدم از این وضع اخلاقشم با مامانم بددد
اعصابم خرده از صبح
الان بیچاره مامانم داشت عادی صحبت میکرد پرید بهش فشارش رفته بالا از قرصای خودم بهش دادم
نمیدونم چیکار کنم