خواهرم رفته بود بالا بهار خواب که مسواک بزنه
مامانم گفت پاشو برو توعم مسواک بزن دیره
رفتم دیدم تو سرویسه یه لحظه تو آینه خودمو نگاه کردم
یه لحظه مردمکای چشممم قرمز دیده شد نگو پشت سرم
....بود رنگ اون افتاده بود خودم متوجه شدم
اصلا ترسویی نیستم🤣🤣🤣
با خواهرم چون رابطمون خیلی خوبه و هر ثانیه در حال
خندیدنیم خواستم اذیتش کنم یهو پریدم تو روشویی
گفتم .....تو آینه چشام قرمز بود جنه با یکم جیغ یواشکی
داشت مسواک میزد ابو جوری پرت کرد زمین کلا ریخت به شلوارش
میگه نکنه جنی در ظاهر خواهرم یکم ترسوییه 🤣🤣🤣🤣
وای اونقد خندیده بودم که