به بابام حس نفرت گرفتم
از بس که اذیت مادرم کرد و حالا هم اذیت ما
گاهی از شدت عصبانیت دوست دارم فریاد بزنم و بدی هاش رو بگم بهش بگم که اون دنیایی هست حقمو ازش میگیرم ، پدری نکرد در حقم ، چقدر گریه کردم و غصه خوردم و توی خودم شکستم ، چقدر دوست داشتم یه پدر داشته باشم مهر پدری داشته باشه سرمو بذارم روی شونه هاشو آروم بشم ولی کو😔
خودم سرکار میرم خودم چیزای خودمو میگیرم به لطف خدا ، با این حال منت میذاره که خودش چیزی میگیره ، یا مثلاً جهاز رو خودم میگیرم با مادرم ب خواست خدا و حمایتش ، ولی اصلا براش مهم نیست
دلم خیلی گرفته کاش میرفت دیگه نمیدیدمش 😔
کسایی که میخوان نصیحت کنن نیان چون ج نمیدم ممنون