دورافتاده ازهرچه هست ونیست وروزگاربرکام خودبرد
بخت برگشته تراز آن آهوی مشکینی که صیادبرد
روزها درچنگ ترس ولرزآبرویی که باخودبادبرد
قبطه خوردیم وگریستیم و نخوردیم آب تا خواب برد
درایام طفولیت کی توان مهربرلب نهاد
درآن روزگارنامروت کی توان آهی نهاد
کودکی را درکهنسالی یافتیم اما چه سود
آنهمه حسرت براین داغ گران کی توان نتوان خورد