ای جانم.سال ۸۷ را برام زنده کردی...
عاشق هم بودیم..به خاطر خانواده هامون،ازهم جدا شدیم.اوج عشق ودلتنگی را تجربه کردم.یه شب حس کردم،دلم میخواد بنویسم.اشک میریختم و می نوشتم.چه شعری شده بود.واسه هر کی میخوندم،گریه میکردم و گریه میکرد برام.همه میگفتند زنگ بزن دیوونه میشی اینطوری.ناراحتی اعصاب گرفته بودم.شب و روز نداشتم.بعداز دوماه پیام داد.قلبم داشت از جا کنده میشد.برگشتیم به هم.عشق را با تک تک سلولهای بدنم حس میکردم.۴سال باهم بودیم.۴سالی که با دنیا عوضش نمی کنم.باز به خاطر خانواده اش جدا شدیم.ولی راحت تر.
هیچ وقت فراموشش نکردم.اون هم همین طور...
با حسرت نگاهم میکنه اگه اتفاقی ببینیم همو.بدون هیچ حرفی از کنار هم رد میشیم...