2777
2789

رابطمون خیلی باهم خوب بود از اونجایی ک تو فامیل خارج از استان ازدواج نمی‌کنیم من تو رابطه هر لحظه مردد میشدم امید میگف مدت آشناییمون فقط ۲ما بشه بخاطر خانوادت میام استانتون زندگی میکنم

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..

هرروز هرلحظه ب امید میگفتم امید منو میبنی حالم اوکی نیس اینم خانوادم اینه خیلی باهم فاصله داریم از نظر طبقاتی وفرهنگی امید میگف من همدوره میخوامت

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

دفترچه ازمونم ک آمد گفتم من میخوام بخونم واس ازمونم فعلا باهم نباشیم اونم قبول کرد

ولی خودم دلتنگش میشدم دوباره باش تماس میگرفتم

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..

و ماهمچنان باهم در تماس بودیم درمورد جزئیات زندگی اینکه یخچالمون کجا بگیریم زمین کجا بگیریم و.عید شد امید کمتر با من در تماس بود حتی عید بهم تبریک نگف

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..

من تصمیم گرفتم کم محلش کنم گرچه برام سخت بود ولی ۳روز باهاش تماس نگرفتم دقیقا انگار مطمن شده بود همیشه کنارشم کاری نداشت

بعد ۳روز دوتا استیکر فرستاد سین کردم ولی جواب ندادم 

این اینقدر وابستگی منو میدید ک براش عجیب بود جواب ندادنم

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..

شبش پیام داد خداحافظ واس همیشه 

منم براش نوشتم آرزو خوشبختی برات دارم بسلامت

تموم شد گوشیمو تا ۷روز خاموش کرده بودم بعد این مدت ک روشن کردم همون لحظه پیام داد گف چرا الکی بسادگی تموم کردی خلاصه بگم مجدد باهم اوکی شدیم

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..
ن عزیزم باهم دوست بودیم یعنی رابطمون جدی بوده

ای جانم.سال ۸۷ را برام زنده کردی...

عاشق هم بودیم..به خاطر خانواده هامون،ازهم جدا شدیم.اوج عشق ودلتنگی را تجربه کردم.یه شب حس کردم،دلم میخواد بنویسم.اشک میریختم و می نوشتم.چه شعری شده بود.واسه هر کی میخوندم،گریه میکردم و گریه میکرد برام.همه میگفتند زنگ بزن دیوونه میشی اینطوری.ناراحتی اعصاب گرفته بودم.شب و روز نداشتم.بعداز دوماه پیام داد.قلبم داشت از جا کنده میشد.برگشتیم به هم.عشق را با تک تک سلول‌های بدنم حس میکردم.۴سال باهم بودیم.۴سالی که با دنیا عوضش نمی کنم.باز به خاطر خانواده اش جدا شدیم.ولی راحت تر.

هیچ وقت فراموشش نکردم.اون هم همین طور...

با حسرت نگاهم میکنه اگه اتفاقی ببینیم همو.بدون هیچ حرفی از کنار هم رد میشیم...

دو سه روز باهم اوکی شده بودیم و من چون بازدیدمو مخفی کرده بودم بهم شک کرده بود بهم گف اسکرین شات از صحفه روبیکا برام بفرس براش فرستادم

تو اون چتام با ی پسری چت کرده بود همکلاسی دانشگاهم بود فقط درمورد ازمونم پرسید البته عمدا خواستم پروف پسره ببینه بینم واقعا مخوادم چکار میکنه

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..

خیلی اعصابش خورد شد گفت از صفحه چتت ک باهاش کردی برام بفرس منم براس فرستادم همش درمورد آزمون بود حرف خاصی نبود اصلا ما باهم چیزی خاصی نداریم (البته اینم بگم این پسر خواستگادوران دانشگاهمه ومن جون اون موقع شرایطش اوکی نبود رد کردم فوقالعاده باشخصیت هستش)

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..

ولی بش نگفتم قبلا اومد خواستگاریم.فقط گف چ دلیلی داره با همکلاسیت چت داشته باشی منم بش گفتم از زندگیم برو بیرون کسی ک بی مورد بهم شک داره نمیخوام کلا دعوا کردین مجدد تموم شد

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..

منم تموم شده دونستمش بیخیالش شدم بگم یعنی از چشمم افتاد بعد دو سه روز زنگ زد خیلی دلتنگ بود دوباره باهم اوکی شدیم اون انگار ترسید از دستم بده گف بعد ازمونت میخوام بیام خواستگاری منم از خانوادم میترسیدم

خسته از همه چیز میشه برام دعا کنید ..
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

🖤

honye_ella | 1 دقیقه پیش

پر بازدید

limooiiii | 1 دقیقه پیش
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز