^===خوشبختی چون سرابی دور دست ..و دل دریغ؛از نوری در این سیاهی ....این بغض سنگین -__- این خستگی مفرط ---این حس تهی ؛؛ همه و همه ؛ داستانی ست که هرگز به پایان نمیرسد ===^
داییم میگفت پدر صاحب کارش دنبال نمیدونم چی بوده داشته با بیل یه جایی رو میکنده بعدازظهر سوار وانت میشه برگرده تو راه ماشینش یهو از کار میوفته میره به موتور ماشین نگا میکنع بر میگرده داخل ماشین میشینه میبینه یه مرد با لباس سفید و موهای دراز گنده نشسته مرده از ترس نمیتونسته از ترس حرف بزنه یا تکون بخوره اون مرده تو دستش بله بوده داشته اونو میخورده وقتی ک خورد تموم کرد از ماشین خارج شده داییم میگفت پدر صاحب کارش بعد اتفاق دیوانه شده سکته کرده
همه میگن یاعلی و عشق رو آغاز میکنن من میگم یا ابولفضل و میرم سراغ مشکل بعدی من همونیم که بخاطر گفتن ناموسا و داش به نی نی یار تعلیق شد😑 اینجا ایرانه هیچ چیز منطقی نیست دوست من
همسایه یکی از دوستام بود اصلا بهش نمیخورد اینکاره باشه
دوستم زنگ زد بهم گفت 🤦♀️🤦♀️
^===خوشبختی چون سرابی دور دست ..و دل دریغ؛از نوری در این سیاهی ....این بغض سنگین -__- این خستگی مفرط ---این حس تهی ؛؛ همه و همه ؛ داستانی ست که هرگز به پایان نمیرسد ===^
تو پارک بودیم چند نفر از رفیقام یه دختره با تیشرت چسبون صورتی جیغ دخترونه و یه گردنبند مروارید طور با اقسام ارایش داشت میومد تا اینجاش اوکیه بعدش یهو یکی صداش زد امیییر حسیییین اینم رفت سمتش💔😂
[QUOTE=339345030]جرمشون خیلی کمه چرا باید اعدام بشن اخه[/QUO یکی دیگه هم داییش به خواهرزاده چشم داشته بود میخواسته تجاوز کنه برادر دختره هم دایی رو قطعه قطعه میکنه الانم ازاد شده