دست نامزدم یه بچه ی 4 ماهه بود که من نمیشناختمش و تاحالا ندیده بودمش ، خیلیم خوشگل بود...
نمیدونم چی شد نامزدم سریع بلند شد از رو زمین ، بچرو داد به برادر شوهرم گفت من میخام برم عجله دارم ، تو مراقب این بچه و برکه باش بعد من سریع داشتم میرفتم دنبالش که هر چی میرفتم بهش نمیرسیدم بعد یهو از خواب بیدار شدم دیدم ساعت دو و نیم شبه...
اینم بگم من و نامزد مرحومم دختر عمو پسرعمو بودیم و بخاطر مشکل ژنتیکی نمیتونستیم بچه دار شیم..
بمظرتون تعبیرش چیه؟؟ فکر کنم چرت و پرت دیدم ...
برای شادی روح نامزدم یه صلوات بفرستین