سلام مخوام یه نظز خواهی بکنم یه راهی جلو پام بزارید،قضیه برمیگرده به نزدیک ۱۰سال قبل ....یکی از اقوام نزدیک مادرم ک منم از بچگی بشدت روش کراش داشتم اومد خواستگاری من منم خیلی کم سن بودمو بی تجربه
از اونجایی ک موقعیت خوبی داشت و کاملا رو خانواده و خود اقا پسر شناخت داشتیم بعله رو دادیم و تا پای ازمایشم رفتیم ....کم کم داشتیم اماده عقد میشدیم ک یدفعه دیگه خبری از این اقا پسر و خانوادش نشد و یروز خیلی شبک و مجلسی زنگ زدن و مارو دعوت به مراسم نامزدی همون پسریه ک خواستگار من بود کردن
ما بشدت شکه بودیم ،این در حالی بود ک کل فامیل خبر داشتن ک ما حتی ازمایشم دادیم حتی مدارک منو ک برای عقد برده بودن هنوز پس نیاورده بودن
من هر شب قبل از خواب با رویاهای قشنگی ک تو ذهنم با ابن اقا ساخته بودم فک میکردم و خوابم میبرد فقط ۱۷سال داشتم
خلاصه منکه بشدت شکه بودم حتی گریه ام نمیتونستم بکنم خیلی شیک اماده شدم وبه اتفاق خانواده رفتیم مراسم نامزدی این اقا با همه سلام و احوال پرسی کردمو تبریک گفتم شرمندگیو تو تمامی وجنات اقا پسر و خانوادش ک تسبت تزدیکی با مادرم داشتن میدیدم
اونشب گذشت کار اون اقا به طلاق رسید دوباره ازدواج کرد منم ازدواج کردم