اینها رو مینویسم چون کسی رو ندارم که اینها رو بگم،چون اطرافیانم بعد از فوت بچم داغون شدن و من مجبورم خودم رو قوی نشون بدم که بیشتر از این اذیت نشن،چون دارم دق میکنم و همه ی اینها مثل یه بغض توی گلوم مونده، امیر محمدم اون روز خونه ی مامان جون داشتم دیوونه میشدم چون دوتا از نوزادهای همسایه همسن تو هستن و قرار بود هم کلاس باشین💔 یکی زیر گوشم میگفت اون دوتا الان توی بغل مادراشون هستن ولی بچه ی تو نیست زیر خاکه ...
چند ساعت این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود آتش گرفته بودم داشتم خفه میشدم دق میکردم از این غم که چرا تو کنارم نیستی تا بعلت کنم نشستم یک دل سیر برای تو و برای خودم گریه کردم اما دلم آروم نگرفت عصبی و پرخاشگر شده بودم و به همه میپریدم و پاچه میگرفتم
یکدفعه به خودم گفتم مگه نگفتی خدایا راضی ام به رضات پس الان چته
شیطون رو لعنت کردم ولی باز میگفت گفتم من بخیل نیستم خدا به مادرشون ببخشتشون ولی باز میگفت اون میگفت و منم میگفتم لعنت به دل سیاه شیطان تا اینکه یکدفعه رها شدم آروم شدم سرد شدم آتشی که توی جانم افتاده بود یکدفعه خاموش شد و من آرام گرفتم و ترسیدماز این یک دفعه آرام شدنم ترسیدم،از وسوسه های شیطان ترسیدم از خودم ترسیدم از امتحانات خدا ترسیدم
من خیلی ترسو هستم امیر محمد خیلی
همون روزی که فهمیدم دیگه تو رو ندارم هم ترسیدم از نداشتنت ترسیدم از بغل نکردت ترسیدم از نبوسیدنت ترسیدم من قوی نیستم امیر محمد من خیلی ضعیفم💔