وقتی من یه هفته از بدنیا اومدنم میگذره؛پدربزرگم فوت میکنه و همه میگن بخاطر بدیمنی و شومی من بوده.
همه مادر من رو بخاطر دختر زاییدنش لعنت میکردن.
خلاصه؛دختر کوچولوی قصه ما که من باشم با همه این سختی ها ۳ سالش میشه.
من تولد نداشتم هم بخاطر پدربزرگم و هم تنفر اونها به من.
توی ۳ سالگی مثل اینکه من یه بیماری سخت میگیرم.
شاید باورتون نشه اما هیچکس بهم اهمیتی نمیداد..