یه بار باباممهمون داشت تو پارکینک بودن من میخاستم براشون چایی ببرماز این شلوار گشادا پامبود خیلی با ناز و اعتماد به نفس سینی رو برداشتم در حینپایین اومدانگشت شست پای چپم گیر کرد توپاچه شلوار پای راستم جفت پام یکی شد گله مقل زنان رفتم پایین اصابت کردمبه در خونه طبقه دومو همچین با ضرب خوردم به در که در باز شدرفتم تو (خونه عموم طبقه دوم بود) اونام همچنان شوک بلندشدمسلام دادم اومدم بیرون درو بستم