يه شب با دوست پسرم قرار داشتم
ماشينش رو پارك كرده بود كنار يه جوب كه عمقش اندازه قد خودم بود
اومدم برم سمت در ماشين كه سوار بشم
نميدونم هول شدم كور شدم چه مرگم شد
افتادم تو جوب
حالا مگه ميتونستم بيام بالا
من ته جوب گريه ميكردم اون نامردم از بالا بهم ميخنديد
آخرش اوكد تو جوب منو آورد بالا
تا يك ساعت بعدش من گريه ميكردم اون كثافت ميخنديد