میخام رمان بنویسم
رمانم اسمش انتقام هست
درمورد دوتا خواهر برادر هست که اونا بعد از سپرده شدن به پرورشگاه توسط مادرشون بخاطر دلایلی از پرورشگاه فرار میکنن وقتی فرار میکنن دختره برای محافظت از برادر کوچیکترش شروع به گل فروشی میکنه و .....
سال ۲۰۲۴(زمان حال):شب بود...خیابونای شهر مثل هر روز نبود،شلوغ تر از هر روز من بود...خیابونای که من هر روز،هرشب،هر ساعت،هر دقیقه و حتی هرثانیه خدا خدا میکردم تا مردماش فقط...فقط یه گل از من بخرن تا بتونم شکم برادرم(لوئیس)رو سیر کنم ...
اما الان دیگه نه برادری واسم مونده و نه من،من قبلیم...من الان حتی دیگه از خیابونای شلوغ هم خوشم نمیاد،درواقع متنفرم از خیابونای شلوغ!!!
شاید...شاید که نه من دقیقا از وقتی لوئیس رفت اینطوری شدم.اون همه چیز من بود...همه چیز برمیگرده به یکم سپتامبر ۲۰۱۴.اون موقع من ۱۱سالم بود و برادرم فقط ۴ سالش بود...هرچی با خودم کلنجار میرم بیشتر نمیفهمم چطوری تونست همچین کاری رو با برادرم بکنه اون فقط ۴ سالش بود...۴ سال!!!
یکم سپتامبر ۲۰۱۴:
.
.
.
اینجا هم شروع میکنم از اون زمان حرف زدن فعلا تا اینجا نوشتم