من از ازدواج فامیلی متنفر بودم اما میدونستم پسرعموم دوستم داره...خودشو بهم ثابت کرد ، عشقشو و علاقشم همینطور ...خیلی مشاور رفتیم..ازمایش دادیم قبل عقد و فهمیدیم هیچوقت نمیتونیم پدر و مادر شیم ، اگه هم شدیم یا بعد از 20 سال سخت دوا درمون یا بچه ی مریض ...اصلا براش مهم نبود ، میگفت من تورو بخاطر اولاد و بچه و نیازهای جنسیم حتی انتخاب نکردم ، من خودتو دوست دارم ...این راز بین خودمون موند...9 روز بعد از عقدمون یعنی 31 فروردین بهش گفتم بیاد دنبالم بریم کافه یا دور بزنیم ، توی راه تصادف کرد...ازش چند ساعت خبر نداشتم تا فهمیدم بردنش بیمارستان خودمو رسوندم دیدم ضربانش خیلی کم شده و توی کماس..چند ساعت گذشت و حسام من رفت...و من دلم برای مقاله ی علمیش میسوزه که نیمه کاره گذاشتش و رفت..
امیدوارم این اتفاقا برای هیچکس پیش نیاد ، اما اسی برو سمت عشقت...عشق و عاشقی اگه سخت نبود ، لذتی نداشت..
برات ارزوی سلامتی میکنم