امروز داشتم میرفتم مانتو ببینم
از اونجایی ک خیلی دمق بودم گفتم بذار پیاده برم خیابون ک یکم
روحیم باز شه
رسیدم سر خیابون خودمون خواستم برم سمت راست یهو ی موتور با سرعت زیاد از تو پیاده رو از بغلم رد شد و کمی جلو تر دیدم خانومه با گریه پیاده شده
مرده هم با لباس کار گچی و خاک و خلی پیاده شد و فریاد داد میزد بیا بیرون مرتیکه عوضی
ی پسره جوون هم ممانعت میمرد از داخل رفتنش هی میگفت چخبرته اقا
مرده هم داد میزد بگو اون صاحب کار حرومزادت بیاد بیرون
بعد ک مردم جمع شدن یهو نشست روی دوتا پاش با دوتا دستش زد تو سرش و گریه میکرد
زنشم خیلی رنگ و رو پریده گریه میکرد و ب منو من افتاده بود یهو مرده سرشو اورد بالا با گریه گفت مگه من چی کم گذاشتم برات ک با من اینکارو کردی
زنه هم میگفت غلط کردم
جیگرم کباب شد واسه اقاهه
قضاوت ک فقط کار خداست ولی کاش حتی اگه شوهرش بد بود جدا میشد و میرفت با یکی دیگه
چقد اون اقا امروز تحقیر شد جلو همه چقد حال دلش بد شد
پاهام کلا سست شده بود نمی تونستم راه برم یک لحظه رفتم تو فکرو خیال ک اگه من جای زنه بودم چی بعد ب خودم اومدم گفتم من ک از زندگی فقط ارامش میخوام این چ فکرای ترسناکیه